۱۳۸۸ مرداد ۱, پنجشنبه

روایت بهرام رحمانی از دیالک تیک مارکس


دیشب هنگامی که داشتم در سایت های گوناگون خبری- تحلیلی سیر و سفر می کردم، چشم به مقاله ای با عنوان « صدای پای انقلاب می آید!» افتاد. مقاله ای به قلم رفیق بهرام رحمانی. روی عنوان مقاله کلیک کردم و خواندن مقاله را مشتاقانه آغاز کردم. این اشتیاق زمانی به اوج رسید که دیدم رفیق بهرام رحمانی پس از مقدمه ی نوشته ی خود برای درک عمیق تر رخداد انقلاب، بر آن است تا با نگاهی مارکسی به تبیین و تحلیل رخداد انقلاب نگاهی بیندازد. متاسفانه اما باید اعتراف کنم که درست در همین اوج اشتیاق بود که با خواندن هر سطر از نوشته ی ایشان احساس می کردم که ما هم چنان اندر خم یک کوچه ایم. به عبارت دیگر ما هم چنان محتاج مطالعه ی بیشتر و دقیق تر مارکس هستیم. برای اثبات این مدعا، با نقد درک ایشان از تئوری مارکس، می کوشم مدعای خود را مستدل کنم. امیدوارم که این نقد، زمینه ساز گفت و گویی روشن گر شود.

بهرام رحمانی بر این باور است که: « مارکس، خون تازه ای در رگ های سوسیالیزم علمی به جریان انداخت و روح تازه ای در کالبد قرن بیست دمید. او، با اندیشه هایش جهان بشری را به جوش و خروش آورد و تلاطمی انداخت که از آن تاریخ تا به امروز، قطب نما و راهنمای تغییر جوامع گردید. » اول آن که سوسیالیسم به مثابه تئوری، پیش از مارکس نه علمی، بل اتوپیک بود. بر این پایه سوسیالیسم علمی، پیش از مارکس وجود نداشت تا مارکس خون تازه ای در آن به جریان اندازد. در حقیقت باید گفت مارکس پایه گذار سوسیالیسم علمی بود. دوم آن که روح مسلطی که در کالبد قرن بیستم دمیده شد، نه روح اندیشه ی انقلابی و کارگری مارکس، بل روحی مسخ شده ازآموزه های او بود. به عبارت دیگر، روح مسلط دمیده شده در کالبد قرن بیستم، روایتی ناسیونال- رفرمیستی و لیبرال- رفرمیستی از اندیشه ی مارکس بود. بر این پایه باید گفت قطب نما و راهنمای تغییر جوامع، همین روایت های بورژوایی و خرده بورژوایی از اندیشه ی کارگری مارکس بوده است، روایت هایی که نافی آموزه های رهایی بخش مارکس- خود رهانی و خود حکومتی- بوده اند.

بهرام رحمانی در ادامه نوشته است: « مارکس، نیروی تولید پرولتاریا را تحرک بخشید، مناسبات تولید سرمایه داری را هدف گرفت، تکامل ابزار تولید را به عنوان موتور محرک تاریخ و انگیزه تاریخ و تغییر نظام های اجتماعی پیش کشید و راه را به تحلیل تاریخ و پیش بینی آن بر اساس « جبر تاریخ و قوانین تحول اجتماعی»، باز کرد. او، تاریخ را تفسیر مادی کرد.» اول آن که من هر چه فکر کردم متوجه نشدم که چه گونه اندیشه ی مارکس توانسته نیروی تولید پرولتاریا را تحرک بخشد؟ امیدوارم ایشان در فرصتی بتواند این وجه فراموش شده ی اندیشه ی مارکس را توضیح دهد. جمله ی مناسبات تولید سرمایه داری را هدف گرفت، هر چند جمله ای گنگ است اما می توان معنای آن را دریافت. دوم آن که ایشان با تقلیل مفهوم نیروهای مولده به یکی از اجزای آن یعنی ابزار تولید، درکی تقلیل گرایانه و اکونومیستی از نظریه و مفهوم نیروهای مولده ی مارکس ارائه داده است. سوم آن که ایشان می پندارد مارکس بر این باور بوده است که تکامل ابزار تولید سبب تغییر نظام های اجتماعی می شود؛ در حالی که نزد مارکس آن چه زمینه ساز تغییر تاریخی صورت بندی اجتماعی- اقتصادی می شود، نه تکامل ابزار تولید، بل تضاد سطح رشد و تکامل نیروهای مولده با مناسبات تولیدی موجود است. چهارم آن که مارکس سمت و سوی تحول تاریخی را بر اساس پیکار طبقاتی و پراتیک انقلابی پیش بینی می کرد، نه بر اساس جبر تاریخ و قوانین تحول اجتماعی.

رفیق بهرام رحمانی در ادامه می گوید: « مارکس، با اصول پنج گانه دیالکتیک، تاریخ را مبنا قرار داد و تاکید کرد:

1-همه اشیاء با یکدیگر در ارتباطند؛ 2- هر چیز در حرکتی دائمی ست؛ 3- این حرکت طبق قوانین معینی صورت می گیرد؛ 4- در این قوانین تضاد نقش حیاتی دارد و در یک شی تضاد درونی به اوج خود می رسد؛ 5- تغییر ناشی از وحدت اضداد ست؛ و این وحدت اضداد در طی یک جهش به وقوع می پیوندد. در نتیجه تولد هر پدیده ای تولدی جهشی و هر تغییر به نوعی یک جهش می تواند باشد.» به جرأت می توانم ادعا کنم در هیچ یک از نوشته هایی که تاکنون درباره ی اصول دیالک تیک نوشته شده است، هیچ متنی را نمی توان یافت که این گونه کاریکاتور وار اصول دیالکتیک را معرفی کرده باشد. من به هیچ وجه انتظار نداشتم که رفیق رحمانی تفاوت دیالک تیک هستی شناسانه ی انگلس و دیالک تیک روش شناسانه ی مارکس را درک کند؛ و یا متوجه تفاوت ماتریالیسم فلسفی انگلس و ماتریالیسم پراتیکی مارکس شود. اما می شد انتظار داشت که با رجوع به درسنامه ای مانند ماتریالیسم دیالک تیک و ماتریالیسم تاریخی نیک آیین، حداقل این بخش از نوشته ی خود را کمی تا قسمتی درست و دقیق تر بیان کند. رفیق رحمانی می گوید مارکس با اصول پنج گانه ی دیالک تیک، تاریخ را مبنا قرار داده است و آن گاه به اصول پنج گانه ی دیالک تیک پی برده است. یعنی برای مثال مارکس با مبنا قرار دادن تاریخ پی برده است که همه ی اشیأ با یک دیگر در ارتباطند. باید اعتراف کنم که روایت رفیق رحمانی از سیر دیالکتیسین شدن مارکس روایتی بدیع و بی سابقه است. دیالک تیک رفیق رحمانی دیالک تیک اشیأ است، نه روندها و رویدادهای اجتماعی- تاریخی. رفیق رحمانی می پندارد که مارکس بر اساس اصل چهارم دیالک تیک بر این باور بوده است که تغییر ناشی از وحدت اضداد است، یعنی به باور ایشان مارکس بر این باور بوده است که نظام سرمایه داری بر اساس وحدت کارگر و سرمایه دار تغییر می کند، نه بر اساس پیکار آن ها. رفیق ما اگر قدری تأمل می کرد درمی یافت که وحدت اضداد ضامن پایداری نسبی پدیده هاست نه تغییر آن ها. در حقیقت آن چه سبب تغییر پدیده ها می شود، پیکار اضداد است. به گفته ی لنین « تکامل عبارت است از پیکار بین اضداد».

رفیق در ادامه می گوید: « مارکس، امر انقلاب را هنگامی تئوریزه کرد که عصر، عصر انقلاب بود... تئوری انقلاب( مارکس) بود که جوامع را به حرکت درمی آورد و عصر، عصر شورش های اجتماعی بود و اوج فعالیت انقلابیون.» اگر بپذیریم که تئوری انقلاب مارکس توانسته است جوامع را به حرکت در آورد، آن گاه باید چون ایده آلیست ها بپذیریم که آگاهی اجتماعی، هستی اجتماعی را تعیین می کند، واین به منزله شوریدن علیه مارکس ماتریالیست است که می گوید: هستی اجتماعی، آگاهی اجتماعی را تعیین می کند.


۱۳۸۸ تیر ۱۴, یکشنبه

تلخ کامی های خانواده گی موسوی

در شرایطی که جناح هار و فاشیستی نظام حاکم در پی امنیتی – نظامی کردن حیات اجتماعی، با به میدان آوردن نیروهای سرکوب گر خود، بی رحمانه به لت و پار کردن و کشتار مردم معترض در خیابان ها پرداخته و می پردازد. و با دستگیری های گسترده و شکنجه های وحشیانه و سادیستی می کوشد دستگیر شده گان را تخریب و تحقیر و تهی کند، موسوی از تلخی های پیش آمده سخن می گوید. در شرایطی که مردم در خیابان و پشت بام خانه های شان با سر دادن شعارهای مرگ بر دیکتاتور و مرگ بر خامنه ای از سرنگونی نظام حاکم سخن می گویند، و با فریاد زدن شعار صاحب این ملک منم از حق حاکمیت مستقیم خود دم می زنند، موسوی از دعوا های خانواده گی سخن می گوید. در این میانه اما آن چه را که موسوی بدان کوچک ترین اشاره ای نکرده است، این حقیقت است که به باور وی، رأی دهنده گان معترض، سپر بلا و میانجی این جنگ خانواده گی بوده اند. در واقع موسوی و اصلاح طلبان توانستند برای سهم خواهی خود، توده های بسیاری را به پای صندوق های رأی بکشانند و پس از کودتای انتخاباتی پدر و برادر خود، توانستند از به میدان آمدن رأی دهنده گان معترض بهره برده و از حضور آنان به سان سپری در عرصه ی جدال خانواده گی خویش برای ابطال انتخابات استفاده کنند. سپری که پس از بسته شدن تمامی سوراخ سمبه های قانونی ابطال انتخابات دیگر نیازی به حضور آنان در خیابان و پشت بام نیست. البته موسوی و اصلاح طلبان برای بقا و حضور سیاسی و محروم نشدن از حق ارث خود هنوز به میانجی گری رأی دهنده گان معترض نیاز دارند. اینان در این لحظه از سویی با تاکید بر خویشاوندی خود با حاکمان وقت و از سوی دیگر با تکیه به خطر مجدد حضور رأی دهنده گان معترض، می کوشند بقا و حضور سیاسی خویش و حق ارث خود را هم چنان حفظ کنند. موسوی و اصلاح طلبان چنانچه مجال یابند بر آنند تا با بهره بردن از موج جنبش سبز، حزب سبز امید خویش را بنا کنند تا مبادا توده ی باد آورده ی رأی دهنده گان را توفان سرنگون طلبان ببرد.

۱۳۸۸ تیر ۲, سه‌شنبه

بیانیه ی دست اندرکاران مطبوعات لغو امتیاز وتوقیف شده در کردستان


مطبوعات با داشتن اهمیت ذاتی که مهمترین نتیجه ی آن تامین فرصت برخورداری انسان ها در ایفا نمودن اهمیت مستقیم خود در آزادی موثر است ، دارای کارکردهای های دانشی، ارزشی، فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی نیز هستند که علاوه بر تأمین تقاضاهای آگاهانه ی جمعی، در فرایند آموزش و پرورش، توسعه، ایجاد ارتباطات افقی میان مردم و روابط عمودی در تعامل با نظام های حاکم و گسترش افق دید یک جامعه در توانمندسازی بهینه، نقش موثر سازماندهی خود را ایفا می نمایند. برهمین اساس، حتی نظام های خودکامه نیز از محوریت آنها آگاه و با اعتقاد ابزاری و ضمنی به حضور مطبوعات در عین هراس از "دگر اندیشی" به وجود " مطبوعات وابسته به دولت "، -" ظاهراً مستقل اما وابسته " و نهایتاً " ارگان حکومتی"-گردن نهاده اند.
هر نظام حکومتی در تلاش است وجهه ی خود را به صورتی که در قالب یک یا چند روزنامه و رسانه در غیرمردمی ترین حالت اما شبیه تکثر مطبوعاتی در نظام های توسعه یافته ی سیاسی به ساخت عملی در آورد و از این طریق به اعمال خود مشروعیت بخشد .
در سال های اخیر ، مطبوعات و روزنامه های انتشاریافته در کردستان، در عین مواجهه با محدودیتهای اقتصادی، امنیتی، نظامی و انتظامی، توانسته اند تا حدود زیادی نقش کارکردی خود را در جهت توانمندسازی اندیشه انجام و در مخاطب قرار دادن سیستم حکومتی در منطقه برای پذیرش برخوردی عادلانه تر تلاش کنند. اما متاسفانه، بازوان اجرایی و قضایی نظام حاکم در کردستان ، اکنون خود را در مرحله ای از تاریخ می بینند که هیچ رسانه ای را برنمی تابند و در مسیری قرار گرفته اند که با توقیف هر روزه ی مطبوعات کردی ، مسدود نمودن وبلاگ ها، سایت ها و هر آنچه نمود اطلاع رسانی صحیح و مبتنی بر حقایق است، جامعه را به سوی انسداد کامل هدایت می کنند .
توقیف ، لغو پروانه ، تهدید مدیران مسئول رسانه ها به منظور برکناری سردبیران ، خبرنگاران و هیات های تحریریه ، انتصاب های مبتنی بر ضرورت تایید صلاحیت از سوی نهادها ی امنیتی و انتظامی ، ممنوع القلم نمودن نویسندگان و روزنامه نگاران دگراندیش، نظارت بر محتوای روزنامه ها و هفته نامه ها پیش از چاپ در چاپخانه ها، تغییر محتوای روزنامه ها و هفته نامه های مستقل و خوش نام پس از تغییر در چیدمان اعضای تحریریه و سرانجام بازداشت و محاکمه و محکومیت روزنامه نگاران به بهانه های واهی و اتهامات بی پایه و اساسی نظیر تجزیه طلبی، تفرقه افکنی و دور کردن مردم از واقعیت ها، به منظور جلوگیری از حضور هیأت منصفه ، محکومیت های طولانی مدت، تبعید و اخیراً تهدید به مرگ روزنامه نگاران و خانواده های ایشان، این تعبیر را بیش از پیش به ذهن متبادر می سازد که اگرچه روزنامه نگاری در ایران راه رفتن روی میدان مین است اما شاید روزنامه نگاری در کردستان، پاگذاشتن بر خود مین باشد .
سیستم اکنون مشکلات ناشی از اداره و کنترل استان های کردنشین و به عبارتی ناکارایی خود را به گردن مطبوعات انداخته و با توقیف و لغو پروانه ی هفته نامه های " پیام مردم " ، " پیام کردستان "، "ئاسو " ، " روژهه لات "، " کرفتو " ، "هاوار "، " ندای دانشجو " و تهدید مطبوعاتی چون " راسان " و " ژیوار " به برکناری سردبیر و هیات تحریریه و وادار نمودن ایشان به استعفا و تغییر در ماهیت و محتوای برخی نشریات پس از رفع توقیف به سبک و سیاق امنیتی و انتظامی، اکنون کردستان را به سوی مسیری پیش بینی ناشده اما متاسفانه خطرناک هدایت می کند و شاید آنچه که می توانست منبعی برای بهره گیری از فرصت ها باشد اکنون با عارضه ای بسیار خطرناک به نام " تهدید " مواجه شده است .
متاسفانه اکنون " منافع ملی "، " مصالح ملی " و واژگانی از این دست ، یعنی منافع و مصالح گروهی کوچک که در رأس ساختار قدرت قرار دارند و آموزه ها و آزموده های ما در سالیان اخیر نشان می دهند که بنیان ها و مجراهای عملی آنان ، شکلی کاملاً ستمگرانه و به دور از عدالت و انصاف به خود گرفته اند .
آنچه امروز، قدرت حاکم نشان می دهد بیانگر یک تغییر اساسی در دور شدن از آرمان های اولیه، انحصارگرایی و دخالت در تمامی حوزه ها و نزدیک شدن به بیماری مهلک خودکامگی و استبداداست.
اکنون قوه ی مجریه بدون توجه به امر داوری و قضا و تصمیمات آن ( دیگر مفهوم حقوق بشر و مردم سالاری به کنار ) خود رسماً اقدام به غربالگری " خود منفعت طلب " از " دیگری حقیقت نگر " نموده و با کوتاه کردن مسیر توقیف و لغو پروانه از مجاری قضایی دست به اقدام می زند .
تلاش مطبوعات " حقیقت جو " و روزنامه نگاران " آزاد " در سال های اخیر در کشور به طور عام و کردستان به ویژه، برای حفظ " نظم واقعی" برخاسته از آگاهی جامعه و پرهیز از " انتظام " دست ساخته و پرهزینه دستگاه های گوناگون امنیتی ، نظامی و انتظامی بوده است و به همین خاطر، با پرهیز از " حداقل گرایی" ،" حداقل اندیشی" ، " ناحق نگری " و "چشم پوشی از واقعیات"در غیاب سایر نهادها ی جامعه مدنی بیشترین هزینه ها را به خاطر تصمیم سازی ها و تصمیم گیری های "حق اندیش"، "عدالت جو" و "واقعیت نگر" خود پرداخته است .
واقعیت این است که اشکال مختلف کنترل و اعمال قدرت بر ارکان دمکراسی ، تعریف نقش مردم به عنوان نظاره گر و بعضاً سیاهی لشکر ، همچنین محروم نمودن ایشان از دستیابی به اطلاعات و اخبار صحیح و مطبوعات و رسانه های مستقل، نه تنها "واحدهای دمکراتیک تکثرگرا" را به بیرون از صحنه نخواهد راند بلکه به تعریف "مفاهیمی عمومی از اندیشه ی سیاسی" و به تبع آن ، "ایده های فناناپذیر" خواهد انجامید که دیگر نه تنها هیچ تعاملی با اهداف تعیین شده توسط "منشور حکومتی" نخواهند داشت بلکه قیود وسیع به وجود آمده را دستمایه ی شناخت و شناساندن هرچه بیشتر ماهیت مردم سالاری و زندگی مردم سالارانه درچارچوب ارکان دمکراسی و به ویژه رکن چهارم آن ( مطبوعات ) قرار خواهند داد .
روزنامه نگاران در " مبارزه برای مردم سالاری "، به عنوان سربازان دمکراسی در عرصه ی قلم ، همواره نشان داده اند که با درک بهتر از آینده، اجازه نخواهند داد ساختارهای قدرت، اینگونه "فراقانون نگر" و "لجام گسیخته از قانون"، به کار خود ادامه دهند و با گوشزد نمودن تبعات دهشتناک مسدود نگاه داشتن جریان آزاد اطلاعات، دمکراسی را لازمه ی حکومت مردم سالار پایا ، ضامن حقوق انسانی و تضمین کننده اراده ی مردمی می دانند . امروزه "جاذبه ی اخلاقی" حکومت های مردم سالار، تقریبا در همه جا پذیرفته شده است و فراتر از آن ، اراده به آزادی " و "اراده به دانستن"، عین فضیلت و انسانیت تلقی می گردد . باور ما آن است که دمکراسی به عنوان یک واژه ی فرآیندی، "جریان تبدیل کیفی انسان و دستیابی به انسانیت مقتدرانه" است و هیچکس با هیچ ابزاری نخواهد توانست مانع این "تکامل کیفی" شود.
"آگاهی های عمیقاً انسانی شده"، توقیف ، لغو پروانه ، تغییر در ساختار نرم افزاری مطبوعات با هدف تحریف و تغییر محتوا و بازداشت و محاکمه و محکومیت روزنامه نگاران و یاران قلم را برنخواهد تافت و مقاومت روزنامه نگاران کرد تا در هم شکستن منافع خودخواهانه ی گروهی انحصارطلب برای دستیابی به مردم سالاری پایا ، سرآغاز مبارزه ی نوین ما در کنار قلم هایمان برای دستیابی به واژه مقدس " آزادی " خواهد بود .
بهمن ۱۳۸۷

اسامی امضاکنندگان به ترتیب حروف الفبا:
1. ابریشمی، عبداله (نویسنده و پژوهشگر)
2. احمد زاده، امید (خبرنگار هفته نامه ی ئاسو, شورای تحریریه ی هفته نامه دیدگاه)
3. آزادیخواه،جلیل (سردبیر هفته نامه ی ئاسو)
4. اسدی، محمدتوفیق (نویسنده, پژوهشگر و روزنامه نگار)
5. اسکندری، محمدرضا (نویسنده, پژوهشگر و روزنامه نگار)
6. بیگی زاده، امید (دبیر سرویس خبر هفته نامه پیام مردم)
7. توفیقی، محمدعلی (سردبیر دوهفته نامه های هاوار و روژهه لات دور دوم،نویسنده و روزنامه نگار)
8. توکلی، خالد (نویسنده و پژوهشگر)
9. تیفوری، منصور (هیات تحریریه ی روزنامه ی آشتی, هیات تحریریه ی فصلنامه ی ژیوار)
10. جلالی زاده، جلال (مدیر مسئول سابق هفته نامه سیروان و عضو شورای سیاست گذاری دو هفته نامه روژهه لات دور دوم)
11. چارداولی، حامد (مدیر مسوول ماهنامه ی ندای دانشجو)
12. حاجی زاده، جلال (دبیر سرویس سیاسی و عضو هیئت تحریریه ماهنامه راسان)
13. حسن پور،عدنان (شورای تحریریه ی هفته نامه ئاسو)
14. حسینی،عدنان (شورای تحریریه ی هفته نامه ئاسو)
15. حسینی،ناهید (شورای تحریریه ی هفته نامه ئاسو)
16. خدیو، صلاح الدین (عضو شورای تحریریه هفته نامه ی پیام کردستان و شورای سیاست گذاری دو هفته نامه روژهه لات دوره دوم)
17. خرمی، طاهره (نویسنده, پژوهشگر و روزنامه نگار)
18. خوشحالی، بهزاد (هیات تحریریه ی هفته نامه ئاسو, شورای سردبیری ماهنامه ی ندای دانشجو و سردبیر فصلنامه ژیوار)
19. رسولپور، سامان (نویسنده, پژوهشگر و روزنامه نگار)
20. زارعی، مختار (نویسنده, پژوهشگر و روزنامه نگار)
21. ساعدی، سعید (هیات تحریریه ی ئاسو, هیات تحریریه ی دیدگاه ,شورای سردبیری ندای دانشجو )
22. سلامی، اسعد (نویسنده, پژوهشگر و روزنامه نگار)
23. سلیمانی، سامان (سردبیر دوهفته نامه روژهه لات دور اول)
24. سوران، حسینی (مدیر مسوول نشریه ی دانشجویی هاوری, خبرنگار هفته نامه ی کرفتو)
25. شیخی، شهاب الدین (دبيرسابق بخش فارسي روزنامه‌ي آشتي و دبير سرويس اجتماعي ماهنامه گفتمان نو)
26. صالح، ئاسو (هیئت تحریریه هفته نامه دیدگاه)
27. طلوعی،رویا (شورای تحریریه هفته نامه ی ئاسو و سردبیر هفته نامه راسان)
28. عبدالرحیم زاده، رحیم (دبیر بخش کردی دوهفته نامه های هاوار و روژهه لات دور دوم)
29. قربانی فر، یونس (عضو هیئت تحریریه ماهنامه راسان)
30. قوامی، اجلال (دبیر گروه سیاسی هفته نامه پیام مردم)
31. کبودوند،محمد صدیق (صاحب امتیاز و مدیر مسوول هفته نامه پیام مردم)
32. کرد نسب، ئاکو (خبرنگار هفته نامه ئاسو, مسوول بخش خبر هفته نامه کرفتو, مدیر داخلی فصلنامه ژیوار)
33. کردپور،خسرو (مدیرآژانس خبری موکریان و همکار هفته نامه های کرفتو،پیام مردم و راسان)
34. کردستانی، بهزاد (نویسنده و روزنامه نگار)
35. محمدی، عبدالله ( عکاس و روزنامه نگار)
36. محمود، سعیدزاده (نویسنده, پژوهشگر و روزنامه نگار)
37. مدنی، امین (مدیر اجرایی هفته نامه کرفتو, مدیر فنی فصلنامه ی ژیوار)
38. مدنی، لیلا (مدیر مسوول هفته نامه کرفتو و مدیر اجرایی فصلنامه ی ژیوار)
39. مولودی، عبدالعزیز (نویسنده, پژوهشگر و روزنامه نگار)
40. ولدبیگی، بهرام (سردبیر سابق روزنامه آشتی)

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه

نقدی بر بیانیه ی انتخاباتی « چپ دموکرات»



برگزاری آیین انتخابات نمایشی ریاست جمهوری در ایران، بار دیگر مضمونی برای صدور بیانیه ها ی مناسبتی افراد و گروه های سیاسی فراهم کرده است. بدیهی است که هر گروه و فردی، بر پایه ی منافع و علایق سیاسی- طبقاتی خویش و هم چنین بر پایه ی تحلیل خود از شرایط حاضر سیاسی و ارزیابی خود از صف آرایی و توازن قوای نیروهای سیاسی- طبقاتی موجود در جامعه، به طرح راه کارهای سیاسی خود می پردازد. گروه « چپ دموکرات» نیز به سهم و زعم خویش در همین راستا، در بیانیه ای با عنوان « انتخابات؛ "امکان" نه "هدف"!» به طرح دیدگاه و راه کار خود پرداخته است. بی شک صدور بیانیه هایی از این دست، فرصت مناسبی برای شناخت گروه بندی های سیاسی در اختیار ما قرار می دهد. من با بررسی بیانیه ی انتخاباتی گروه « چپ دموکرات»، می کوشم به سهم خود به نقد مواضع لیبرال- رفرمیستی این دوستان بپردازم.

دوستان « چپ دموکرات» در بیانیه ی خود، پیش از آن که به طرح راه کار و رهنمود انتخاباتی خود بپردازند، نخست به ارزیابی خود از شرایط حاضر سیاسی ایران، به مثابه پایه ی راه کار و رهنمود انتخاباتی خود، اشاره می کنند. دوستان ما بر این باورند که : « ما به عنوان افرادی که در میان مردم و در پیوند با واقعیت مشخص اجتماعی آنان، به زیست سیاسی – اجتماعی مشغولیم، خارج از ساختار سیاسی مستقر، تا اطلاع بعدی هیچ پتانسیل قابل اتکایی مشاهده نمی کنیم.» در جایی دیگر نیز نوشته اند « چپ دموکرات ضمن تحلیل واقع بینانه عینیاتِ جامعه و قائل نبودن به وجود پتانسیل انقلابی در میان کنشگران اجتماعی حاضر، ...» دوستان ما که از نعمت پیوند با واقعیت مشخص اجتماعی برخوردارند، به این نتیجه رسیده اند که هیچ پتانسیل انقلابی قابل اتکایی در جامعه و جنبش های سیاسی- طبقاتی ایران وجود ندارد، در نتیجه به باور دوستان « چپ دموکرات» برای یافتن نقطه ی قابل اتکا، باید به پتانسیل نیروهای موجود در ساختار سیاسی مستقر اندیشید. به بیان دیگر حال که امیدی به نیروی پایینی ها نیست باید به نیروی بالایی ها دل خوش کرد. من از ادعای پیوند اجتماعی و درک واقع بینانه ی دوستان در شگفتم، اینان از عینیات کدام جامعه سخن می گویند؟ اینان در کجای جامعه ی ایران زنده گی می کنند که هیچ پتانسیل قابل اتکایی در آن نمی یابند؟ از کدام کنشگران اجتماعی یاد می کنند که فاقد هر گونه پتانسیل انقلابی هستند؟ آیا مردمی که پس از سی سال سرکوب و زندان و اعدام، هم چنان شب و روز مبارزه می کنند فاقد پتانسیل قابل اتکا هستند؟ آیا کارگران و زنان و دانشجویانی که پیکار آنان، خواب خوش حاکمان را آشفته کرده، فاقد پتانسیل انقلابی هستند؟ شما چه گونه از دل ساختار سیاسی مستقری که بر سرنیزه نشسته و جز با دار و درفش با مردم سخن نمی گوید، نیروی قابل اتکا کشف کرده اید؟ سرشت لیبرالی تحلیل و ارزیابی دوستان « چپ دموکرات» ما به روشنی آشکار است. لیبرال ها همواره چشم به بالایی ها می دوزند و در جست و جوی یافتن نقطه اتکایی در میان بالایی ها هستند. سیاست ورزی نزد لیبرال ها جز هنر زیستن در میان شکاف بالایی ها معنایی ندارد. پایینی ها در بهترین حالت در معادلات لیبرال ها، تنها زمانی درخور توجه اند که بتوان از نیروی مهار شده ی آنان به سان ابزار فشار از پایین، برای افزایش قدرت چانه زنی در بالا استفاده کرد. البته دوستان « چپ دموکرات» ما می کوشند با نعل وارونه زدن، این گونه نشان دهند که آنان می خواهند این بار بالایی ها را به ابزار بیان خواست های خود، تبدیل کنند. به این بخش از نوشته ی آن ها توجه کنید: « باید به دنبال گزینه ای بود که بتوان خواست های بیشتری از درخواست های مان را از زبان او و با واسطه ی امکان گسترده ی رسانه ای وی، به گوش طیف گسترده ای از عامه مردم برسانیم. وصفی که تنها شامل گزینه های ظاهرن اصلاح طلب شده... » هر چند دوستان ما به روشنی مشخص نکرده اند که از خواست چه کسانی و کدام خواست ها سخن می گویند، اما از متن بیانیه ی آن ها می توان فهمید که طیف گسترده ای از عامه ی مردم حتا این خواست ها به گوش شان هم نرسیده است، مهم تر آن که این خواست ها را می توان با امکانات رسانه ای و از زبان ظاهرن اصلاح طلبان حکومتی به گوش عامه ی مردم رساند. براستی روزگار غریبی است! روزگاری که « چپ دموکرات» آن مفتخر است که با مردم زنده گی می کند، اما فریاد خواست های مردم را نمی شنود. آن هم مردمی که شب و روز در کوچه و خیابان، کارخانه و دانشگاه برای تحقق مطالبات انباشته شده ی خود، فریاد می زند. براستی روزگار وارونه ای است، روزگاری که « چپ دموکرات» آن می خواهد صدای خواست های خود را از زبان ظاهرن اصلاح طلبان حکومتی به گوش عامه ی مردم برساند. دردناک تر آن که روزگار حقیری است، روزگاری که افق « چپ دموکرات» آن « قایل بر مشی توام با صبر و تحمل بوده، مایل به عینی تر کردن ترس امثال "حسین شریعتمداری" » است.


۱۳۸۷ اسفند ۲۰, سه‌شنبه

سوسیالیسم علمی را باید علمی آموخت


مارکس و انگلس بر این باور بودند که یکی از ویژه گی های آموزه ها و تئوری های سوسیالیستی آنان،در تقابل با سوسیالیسم های آرمانشهری، علمی بودن این آموزه ها و تئوری هاست. یعنی آموزه های آنان از خیال پردازی های واهی اجتماعی و نظرورزی های ایده آلیستی و ماتریالیستم مشاهده گر دور است. بر همین پایه بود که انگلس می گفت از زمانی که آموزه های سوسیالیستی به علم تبدیل شده است باید بمثابه علم آموخته شود. یعنی باید به طور سیستماتیک مفاهیم، احکام، استدلال ها، استنتاج ها و تئوری های آن را آموخت و به کاربرد و در پرتو تجربه و پراتیک اجتماعی- تاریخی، معنا و مضمون آن ها را بررسی و بازبینی نمود. البته نباید از یاد برد که علمی بودن، تنها یکی از ویژه گی های آموزه های سوسیالیسم مارکسی است، بنابر این نباید آموزه های سوسیالیسم مارکسی را به همین یک ویژه گی آن فروکاست. آموزه های سوسیالیسم مارکسی، کارگری، انقلابی، انتقادی و علمی است. در نتیجه باید تئوری های سوسیالیسم علمی را، علمی آموخت و به شیوه ی علمی به کاربرد. برای مثال اگر کسی بخواهد مبانی نقد اقتصاد سیاسی مارکس را بیاموزد باید به طور سیستماتیک مفاهیم، احکام، استدلال ها و استنتاج ها و تئوری های نقد اقتصاد سیاسی مارکس را بیاموزد. یعنی باید مفاهیم و مقوله هایی چون کالا، ارزش، نیروی کارو... را بدرستی بیاموزد و به هنگام به کار گیری این مفاهیم و مقوله ها به معنای آن توجه کند.

شما در گفتار روزمره می توانید عباراتی چون علی نیرومند است، توانمند است یا قدرتمند است را به مثابه عباراتی مترادف به کار برید، اما اگر این مفاهیم را در قلمرو علم فیزیک، بدون تمایز معنایی آن استفاده کنید، به شما خواهند گفت دوست عزیز شما با مفاهیم علم فیزیک آشنا نیستید. رفیق فرهاد فریاد در مقاله ی سوسیالیسم علمی و سوسیالیسم برابری طلب، متاسفانه بدون توجه به معنای مفاهیم و مقوله های نقد اقتصاد سیاسی مارکس، با ادبیات و زبانی آشفته، مفاهیم علمی مارکس را هلاک کرده است. من در نوشته ای با عنوان سوسیالیسم علمی رفیق فرهاد فریاد به نقد نوشته ی ایشان پرداختم و با استناد به بند بند نوشته ی وی، درک غیر علمی ایشان را از مفاهیم و مقوله هایی اقتصادی نشان دادم. رفیق فریاد در نوشته ای با عنوان نیما طاهری و وحشت از علم، کوشیده است در دفاع از نوشته ی خود به نقد من پاسخ دهد. پیش از آن که به ارزیابی حاصل کوشش ایشان بپردازم، نخست باید چند نکته ی کلی را یادآوری کنم. نخست آن که ایشان در متن پاسخ خود فقط یک بار به متن نوشته ی من استناد کرده اند. و در بقیه ی موارد با پرهیز از استناد به متن نقد من، عبارات مرا با ذهن و زبان خود باز نویسی کرده اند، و سپس کوشیده اند به متن خود ساخته پاسخ دهند. البته این عمل ایشان تازه گی ندارد، بل یکی از ویژه گی ها و حربه های شناخته شده ی نوشته های انتقادی ایشان است. در نتیجه پاسخ ایشان از امانت و انصاف بدور است. دوم آن که ایشان از پاسخ دادن به نقد های روشن و مشخص گریخته و با طرح مباحث بی ربط کوشیده، با گل آلود کردن آب، کم عمقی خود را از نظر پنهان کند. به عبارت دیگر ایشان به جای بحث حول موضوع نقد به طرح مسائل و مباحثی می پردازند که ربطی به موضوع نقد ندارد. در نتیجه پاسخ ایشان معطوف به روشنگری نیست. سوم آن که من در نقد خویش کوشیده بودم با بسط نظرات رفیق تا انتهای منطقی آن، تناقضات و آشفته گی های آن را آشکار کنم. اما ایشان نقد مرا به مثابه کیفر خواست دادستانی تلقی کرده و کوشیده با چرخاندن انگشت اتهام، از نتایج ناگزیر اندیشه ی خود فرار کند. در نتیجه یا منطق نقد درون ماندگار مرا درنیافته است، یا دریافته ولی کوشیده با نادیده گرفتن آن گریبان خود را خلاص کند. با این همه من به سهم خود می کوشم با بررسی پاسخ ایشان، فرصتی برای تدوام گفت و گو ایجاد کنم.

ایشان در نوشته ی نخست خود کوشیده بود بیکاری را با رشد ابزار تولید و نقش آن درکاهش زمان کار اجتماعا لازم توضیح دهند. من به ایشان یادآوری کردم که مارکس بیکاری را در ذیل مفهوم ترکیب ارگانیک سرمایه توضیح می دهد، نه زمان کار اجتماعا لازم. ایشان در پاسخ خود به نقد من بدون نشان دادن ربط کاهش زمان کار اجتماعا لازم به افزایش بیکاری، به توضیح مفهوم زمان کار اجتماعا لازم پرداخته است . البته همین که ایشان دیگر نه از مقدار کار اجتماعا لازم، بل از زمان کار اجتماعا لازم سخن می گوید جای بسی خوش حالی دارد. اما آن چه که هنوز ایشان درک نکرده این است که کاهش زمان کار اجتماعا لازم، نه سبب بیکاری، بل سبب افزایش زمان کار اضافی، تولید ارزش اضافه ی نسبی و فوق العاده می شود. بنابر این همان گونه که در نقد خود توضیح دادم برای توضیح بیکاری ایشان باید به مفهوم ترکیب ارگانیک سرمایه رجوع کند. رفیق فریاد در پاسخ خود می گوید: « درک او( نیما طاهری) از ترکیب ارگانیک و گرایش نزولی نرخ سود همان درکی ست که آنها ( استالینیست ها) ارائه کرده اند حجم سرمایه را بیشتر مد نظر داشته اند نه رشد ابزار تولید و دقیقا من از همین زاویه آنرا نقد کرده ام » اول آن که ایشان در نوشته ی نخست خود به هیچ وجه به مفهوم ترکیب ارگانیک سرمایه اشاره نکرده اند، چه رسد به آن که به درک استالینیست ها اشاره کرده باشند. دوم آن که نوشته ی مرا تحریف نموده است، من گفته ام: « مارکس بدرستی بر این باور بود که در فرایند انباشت سرمایه علاوه بر افزایش سرمایه، ترکیب سرمایه نیز تغییر میکند. بدین معنا که با رشد ابزار تولید، از مقدار سرمایه متغیر( نیروی کار) نسبت به سرمایه ثابت کاسته می شود، در نتیجه در واحد های تولیدی و خدماتی با کاهش نسبت سرمایه متغیر به سرمایه ثابت، ما شاهد کاهش قدر نسبی نیروی کار هستیم. آن چه که امروزه به آن بیکاری ساختاری می گویند.» همان گونه که می بینید من برخلاف نوشته ی تحریف آمیز رفیق فریاد بر نقش رشد ابزار تولید در ترکیب ارزشی سرمایه تاکید کرده ام. سوم آن که ایشان هنگامی هم که در پاسخ خود ناگزیربه مفهوم ترکیب ارگانیک سرمایه اشاره کرده، کوشیده سریع بحث را دور بزند، زیرا اگر می خواست این بحث را با رجوع به مارکس تشریح کند، درمی یافت که کلید درک بیکاری در رشد ابزار تولید و نقش آن در ترکیب ارزشی سرمایه نهفته، نه در رشد ابزار تولید و نقش آن در کاهش زمان کار اجتماعا لازم. مارکس در سرمایه جلد اول، فصل بیست و پنج می گوید: « در این فصل تاثیر رشد سرمایه بر سرنوشت طبقه کارگر را بررسى خواهیم کرد. مهمترین عامل در این بررسى ترکیب سرمایه و تغییرات آن در خلال پروسه انباشت است.» ترجمه ی جمشید هادیان. مارکس در همین فصل به طور مفصل ذیل عنوان تولید فزاینده ی اضافه جمعیت نسبی، یا لشکر احتیاط صنعتی، به تشریح بیکاری می پردازد. مارکس می گوید: « این تنزل نسبى شتاب‌گیرندۀ جزء متغیر، که با افزایش شتاب‌گیرندۀ کل سرمایه همراه است [اما با آن همگام نیست] و سریع‌تر از آن حرکت مى‌کند، در قطب مقابل به شکل وارونۀ افزایش مطلق [یا طبیعی] جمعیت کارگری ظاهر مى‌شود که همواره سریع‌تر از افزایش سرمایه متغیر، یا وسایل اشتغال، حرکت مى‌کند. اما در حقیقت این انباشت کاپیتالیستى است که بطور مداوم، و در واقع به نسبت مستقیم توان و گستردگی‌اش، موجد یک جمعیت کارگری بطور نسبى مازاد می‌شود، جمعیتی که مازاد بر نیازهای متوسط سرمایه برای ارزش‌افزائى، و بنابراین اضافی است.» رفیق فریاد در پاسخ خود به نقد من نوشته، استالینست ها در بحث ترکیب ارگانیک سرمایه، بیشتر بر حجم سرمایه تاکید گذاشته اند و نه ابزار تولید. من نمی دانم استالینست ها در کدام بحث خود مرتکب چنین اشتباهی شده اند، تا آن جا که من می دانم درسنامه های اقتصادی آن ها از چنین اشتباهی عاری است. اما این را می دانم که رفیق ما هنوز هم درک درستی از مفهوم ترکیب ارگانیک سرمایه ندارد، ایشان فکر می کند در ترکیب ارگانیک سرمایه، بحث حول انتخاب حجم سرمایه، یا ابزار تولید جریان دارد. اگر ایشان به خود زحمت می داد و به سرمایه مارکس رجوع می کرد، درک درستی از این مفهوم می یافت. مارکس در فصل بیست و پنج، ذیل بحث قانون کلی انباشت سرمایه می گوید: « ترکیب سرمایه در دو بُعد معنا دارد: بعد ارزشى و بعد مادی. ترکیب سرمایه در بعد ارزشى عبارتست از نسبت تقسیم کل سرمایه به سرمایه ثابت، یا ارزش وسایل تولید، و سرمایه متغیر، یا ارزش قوه کار، یعنى جمع کل دستمزدها. سرمایه در بعد مادی، یعنى از جنبه نقش عملیش در پروسه تولید، بطور کلی به وسایل تولید و قوه کار زنده تقسیم مى‌شود. این ترکیب مادی سرمایه را نسبت بین مقدار وسایل تولید مورد استفاده در پروسه تولید و مقدار قوه کاری که برای استفاده از این وسایل لازم است تعیین مى‌کند. من ترکیب نوع اول را ترکیب ارزشى سرمایه و ترکیب نوع دوم را ترکیب فنى سرمایه مى‌نامم. بین این دو رابطه متقابل تنگاتنگى برقرار است. برای بیان این رابطه من ترکیب ارزشى سرمایه را، تا آنجا که بواسطه ترکیب فنى تعیین مى‌شود و تغییرات آنرا منعکس مى‌کند، ترکیب اندامى سرمایه مى‌نامم. در این تحقیق هر جا اصطلاح ترکیب سرمایه را بدون ذکر هیچ صفتی برای آن به کار مى‌بریم، منظورمان ترکیب اندامى سرمایه است.» ترجمه جمشید هادیان.

من در نقد خود به درک اکونومیستی رفیق فریاد از مفهوم نیروهای مولده نوشته بودم: « با توجه به تاکیدی که رفیق فریاد بر تکنولوژی و ابزار تولید می کند، و هیچ اشاره ای به طبقه کارگر نمی کند، بخوبی می توان فهمید که ایشان درکی اکونومیستی از مفهوم نیروهای مولده دارند، یعنی می پندارند مفهوم نیروهای مولده، معادل تکنولوژی و ابزار تولید است. در صورتی که مارکس انقلابی ترین عنصر نیروهای مولده را طبقه ی کارگر می دانست.» ایشان در پاسخ به نقد من نوشته است: « مثلا اشاره به این نکته کرده اند که مارکس از نیروهای مولده و نقش انسان نیز اهمیت داده اند اما توجه نمی کند که من از رشد ابزار تولید صحبت می کنم که این به معنی آنست که انسان ابزار ساز است و این انسان ابزار ساز ابزار تولید را رشد داده است...» بی ربطی پاسخ رفیق فریاد، بخوبی بیان گر این حقیقت است که ایشان به هیچ وجه متوجه نقد من نشده است. بناگزیر باید قدری توضیح واضحات بدهم. رفیق ما اگر توجه می کرد می دید، مارکس از نیروهای مولده سخن گفته است، نه نیروی مولده. نزد مارکس مفهوم نیروهای مولده، در برگیرنده ی تمام عناصری است که در روند تولید اجتماعی مولد هستند. یعنی، وسایل تولید، که خود دربرگیرنده ی ابزار کار و موضوع کار است؛ علم، تجربه و مهارت، و سرانجام نیروی کار. بنابر این هر درکی که مفهوم نیروهای مولده را به یکی از عناصر آن تقلیل دهد، درکی غیر مارکسی از این مفهوم ارائه داده است. من به همین اعتبار هم چنان بر این باورم که درک رفیق فریاد از مفهوم نیروهای مولده، اکونومیستی است. ایشان پنداشته مشکل درک تقلیل گرا و اکونومیستی خود را می تواند با این عبارت که انسان ابزار ساز است حل کند. مشکل این نیست که چرا شما به پیش فرض بدیهی انسان ابزار ساز است اشاره نکرده اید، مشکل این است که شما نیروی کار انسانی را نه پویا ترین عنصر نیروهای مولده، بل پیش فرض بدیهی ابزار تولید می دانید. درک شما اکونومیستی است چون مفهوم نیروهای مولده را به یکی از عناصر آن، یعنی ابزار تولید تقلیل داده اید.

رفیق فریاد در نوشته ی نخست خود گفته بود به علت عقب مانده گی و فرسوده گی ابزار تولید، کارگر کار غیر مفید انجام می دهد. من در نقد خود نوشته بودم : « تقسیم کار به مفید و غیر مفید، تحلیل کار با ادبیات و اخلاق اقتصاد بورژوازی است، مارکس در برابر این واژه ها از کار مولد و غیر مولد سخن می گوید. البته آن چه که ایشان می خواسته بگوید نه غیر مولد بودن کار، بل پایین بودن سطح بارآوری نیروی کار است. یعنی ایشان می خواسته بگوید به علت عقب مانده گی ابزار تولید، سطح بارآوری نیروی کار در ایران پایین است.» نقد من به نوشته ی ایشان متوجه سه نکته بود یکی آن که تقسیم کار به مفید و غیر مفید، بیگانه با ادبیات مارکسی است، این مفاهیم در ادبیات و اخلاق بورژوایی معنا و کاربرد دارد. ایشان در پاسخ خود توضیح نداده است که مارکس در کجا از این مفاهیم برای توضیح کار استفاده کرده است. نکته ی دوم نقد من این بود که مارکس به جای کار مفید و غیر مفید از مفهوم کار مولد و غیر مولد استفاده می کرد. سوم آن که فکر می کردم شاید منظور ایشان از کار غیر مفید، پایین بودن سطح بارآوری نیروی کار است. اما ایشان در پاسخ خود توضیح می دهد که منظورش از کار غیر مفید این است که : « کار غیر مفید کاری ست که علی رغم بکارگیری بیش از حد ازنیروی انسانی بازهم نه ارزش مصرف بیشتر آفریده و نه ارزش مبادله ی بیشتر لذا این گونه تشدید کار نه شئی مصرفی بیشتر تولید کرده و نه ارزش اضافه ی بیشتر...» با این توضیح دیگر یقین یافتم که منظور ایشان همان مفهوم آشنای بهره دهی یا بارآوری نیروی کار است، که وی اصرار دارد آن را با مفهوم اخلاقی کار غیر مفید بیان کند. به این عبارت مارکس در فصل دوازده ی سرمایه توجه کنید: « منظور ما از افزایش بارآوری کار پدید آمدن چنان تغییری در پروسه کار است که بر اثر آن از طول مدت کار لازم اجتماعى برای تولید یک کالا کاسته شود، و مقدار معینى کار قدرت تولید مقدار بیشتری ارزش‌استفاده را بیابد.» مارکس سپس توضیح می دهد که برای افزایش بارآوری نیروی کارباید ابزار کار و شیوه ی کار کارگر تغییر کند. رفیق فریاد برای آن که من بهتر متوجه مفهوم کار غیر مفید شوم، نوشته است:« اگر نیما یک روز چاله ای بکند و روز دیگر آنرا پر کند در هر دو نیروی انسانی و انرژی انسانی را بیهوده صرف کرده است و از این رو این کار را نه غیر بارآور بلکه غیر مفید می گویند .» مثال ایشان بی شک برای درک معنای روزمره ی واژه ی کار غیر مفید روشن و گویا است، اما اگر همین درک را به گستره ی ادبیات اقتصادی تعمیم دهیم متاسفانه قدری غیر واقعی و خنده دار می شود. برای روشن شدن و قدری مزاح بیایید مثال ایشان را به عرصه ی کار تعمیم دهیم، و از وی بپرسیم در جامعه ی ایران چند سرمایه دار را می شناسد که از نیروی کاری که در استخدام خود دارد این گونه در روند کار بهره ببرد؟ البته بر اساس درک ایشان به جز کارگران نفت، همه ی کارگران ایران کار غیر مفید انجام می دهند. من نمی دانم به نظر ایشان سود سرشاری که در سی سال گذشته نصیب سرمایه داران ایرانی شده است، اگر حاصل کار کارگر نیست، پس حاصل چیست ؟

رفیق فریاد در نوشته ی نخست خود گفته بود، بیکاری ذات شیوه ی تولید سرمایه داری است. و من در نقد این عبارت نوشته بودم: « کسی نمی گوید بیکاری ذات شیوه ی تولید است، بل می گویند یکی از ویژه گی های ذاتی شیوه ی تولید سرمایه داری است.» ایشان در پاسخ خود ضمن تصحیح بی سرو صدای اشتباه اش، لابد برای قدر دانی از نقد من نوشته: « در بخش دیگری رفیق نیما به موضوع بیکاری برخورد کرده اند و آنرا ذاتی سرمایه نمی دانند.» ساده انگاری است اگر بپنداریم ایشان در اثربی دقتی نظر مرا تحریف کرده است. این نمونه ای بارز از تحریف آگاهانه و شیوه ی شناخته شده ی اخلاق ابزاری ایشان است. البته رفیق فریاد به این بسنده نکرده و برای تکمیل تحریف خود به دروغ نیز متوسل می شود، و در ادامه می گوید: « چگونه بیکار سازی را ذاتی این شیوه ی تولید نباید بدانیم و آنرا از عوارض آن و در نهایت در صدد رفع آن به شیوه ی بورژوائی مورد نظر رفیق نیما که تقسیم کار بیشتر را توصیه می کنند در حالی که تقسیم کار اجتماعی نیز زاده ی مالکیت خصوصی ست و برای تشدید انباشت بوجود می آید .» اول آن که من بیکاری را از عوارض سرمایه داری نمی دانم، و همان گونه که نوشته ام، بیکاری یکی از ویژه گی های ذاتی سرمایه داری است، دوم آن که ای کاش رفیق می گفت من در کجای متن خود برای حل بیکاری، تقسیم کار بیشتر را توصیه کرده ام، یا ایشان از کدام عبارت من این برداشت را کرده اند. پاسخ روشن است، چنین عبارتی در متن موجود نیست، این عبارت ساخته ی ایشان است.

در فرازی دیگر از پاسخ خود نوشته است: « نظر من اینست که رشد ابزار تولید ما را به جائی می رساند که دیگر نیاز به کار انسانی در تولید یا ازبین رفته و یا بسیار کاهش یافته است و آنگاه می توان از کمونیسم صحبت کرد .» آفرین بر این نبوغ ! ما را بگو که بی سبب تا به حال فکر می کردیم، سازمان دهی پیکار طبقاتی و انقلاب کارگری و دیکتاتوری پرولتاریا ست که ما را به سوی جامعه ی کمونیستی رهنمون خواهد کرد. تازه فهمیدیم که کار به این سختی ها هم نیست، چون به گفته ی رفیق فریاد رشد ابزار تولید ما را به جایی می رساند که می توانیم از کمونیسم صحبت کنیم. پس من به نماینده گی از همه ی کمونیست ها از ایشان و ابزار تولید بسیار پوزش می خواهم که ما پیش از رشد ابزار تولید از کمونیسم صحبت کردیم. توجه داشته باشید ایشان نمی گوید در جامعه ی سوسیالیستی ابزار تولید چنان رشد می کنند که دیگر نیاز به استفاده از نیروی کارانسانی در تولید از بین می رود یا کاهش می یابد، بل در جامعه ی بورژوایی این سطح از رشد را امکان پذیر می داند. وی نمی گوید با برنامه ریزی و ارداه ی آگاهانه ی دولت سوسیالیستی، این امر تحقق می پذیرد، بل می گوید ابزار تولید ما را به جایی می رساندکه... البته ایشان هیچ امیدی به ارشاد من ندارد زیرا به گفته ی ایشان:« متاسفانه رفیق نیما با استنتاج نادرست از ابزار تولید ضرورتا قادر نخواهد بود که مسیر و سیر تحولات انقلابی ماتریالیسم تاریخی را دریابد و درنتیجه با برخوردی غیر علمی مسیر تکامل را تشخیص نمی دهد و خود را به در و دیوار می زند.» حق کاملا با ایشان است من خیلی خود را به در و دیوار می زنم، در حالی که می توانم چون رفیق فریاد خود را آویزان ابزار تولید نمایم تا در مسیر و سیر تحولات انقلابی ماتریالیسم تاریخی قرار بگیرم، و با اجازه ی ابزار تولید درباره ی کمونیسم صحبت کنم.

ایشان با استنتاج درست از ابزار تولید به مسیر سیر ماتریالیسم تاریخی رسیده اند و مسیر تکامل را این گونه تشخیص داده اند : « برای رسیدن به کمونیزم ما معتقدیم کشورهای مقدم سرمایه داری و بخصوص آمریکا ؛ انگلستان و آلمان دارای بهترین شرایط هستند و در صورتی که طبقه ی کارگر این کشورها بتوانند با یک حرکت انقلابی قدرت را بدست بگیرند مسلما راه رسیدن سایر کشورها به سوسیالیسم هموارتر خواهد بود . و این تقریبا می توان گفت نزدیک ترین راه خواهد بود .» معیار ایشان برای تشخیص بهترین شرایط، البته به هیچ وجه معطوف به شاخص هایی چون شرایط حاضر سیاسی، سطح آگاهی، سازمان یافته گی طبقه ی کارگر و پتانسیل های مبارزه ی طبقه ی کارگر نیست، بل همان ابزار تولید است. وی با همین معیار نزدیک ترین راه رسیدن به کمونیسم را اعلام نموده اند، کدام آدم عاقلی را می توان پیدا کرد که نزدیک ترین راه را دور بزند و طولانی ترین راه را انتخاب کند. بنابر این باید امیدوار بود که طبقه ی کارگر کشورهای یاد شده هر چه زودتر با یک حرکت انقلابی قدرت را بدست بگیرند، ظاهرا دیگر لازم نیست دستگاه قدرت را تخریب کنند، فقط باید قدرت را بدست بگیرند، تا راه ما نیز برای رسیدن به سوسیالیسم هموار شود.

رفیق فریاد البته در این نوشته از راه دومی هم صحبت می کند که خواندنی است: « لنین برای تغییر در آن دوره ی تاریخی با تحلیل رشد ناموزون سرمایه داری امکان استقرار سوسیالیسم را در سایر کشورها امکان پذیر دانست و این نیز دومین راه است که کشورها ئی که با درجه ی رشد سرمایه دچار بحران و انقلاب می شوند راه سوسیالیسم را در پیش بگیرند اما نه با تفکرات استالینیستی بلکه با تفکراتی که منجر به افق دید کمونیسم از منظر آن چیزی که در بالا ذکر کردیم گردد .» راه دوم مخصوص کشورهایی است که با درجه ی رشد سرمایه دچار بحران و انقلاب می شوند، این عبارت با درجه ی رشد سرمایه، از آن عبارت های بی معنایی است که خواننده خود باید برای آن معنایی خلق کند. بنابر این اگر دچار انقلاب شدیم می توانیم راه سوسیالیسم را برگزینیم، اما نه با تفکر استالینی، بل با تفکری که رفیق فریاد در بالا ذکر کرد. خوبی این راه آن است که لازم نیست برای انقلاب سوسیالیستی تدارکی ویژه دید، چون به گفته ی رفیق فریاد این کشورها دچار انقلاب می شوند، درست مثل موقعی که کسی دچار سرما خورده گی می شود، این کشورها هم با درجه ی رشد سرمایه دچار بحران و انقلاب می شوند. تنها خطری هم که پس از به دست گرفتن قدرت مارا تهدید می کند تفکرات استالینیستی است، که البته خوشبختانه با افقی که رفیق فریاد پیش روی ما ترسیم کرده جای نگرانی نیست. می پرسید کدام افق، معلوم است همان افق رشد ابزار تولید، آن هم از نوع ابزار تولید بزرگ. تنها اشکال این افق آن است که بر خلاف گفته ی رفیق فریاد، این افق به هیچ وجه غیر استالینی نیست. کیست که نداند استالین ستایش گر ومعمار رشد ابزار تولید بود، آن هم از نوع بزرگ آن. نقطه ی اتصال افق رفیق فریاد با استالین دقیقا در همین باور داشتن به رشد ابزار تولید، به مثابه شاخص جامعه ی سوسیالیستی است. رفیق فریاد نیز چون استالین موتور حرکت تاریخ را ابزار تولید می پندارد، طبیعی است که با این درک از تاریخ و آن معیار برای سوسیالیست بودن نمی توان با استالینیسم مرزبندی کرد. معیار مرزبندی رفیق فریاد، رشد ابزار تولید است، آن هم بدون کوچکترین اشاره ای به روابط تولید، با این معیار به هیچ وجه نمی توان با گرایش های بورژوایی و خرده بورژوایی در شرایط کنونی مرزبندی کرد.

ایشان در بخشی دیگر از نوشته ی خود از کشفی دیگر سخن می گوید: « یکی از مهمترین کارهائی که بورژوازی انجام داد تفکیک کار فکری و یدی بود.» البته لطف ایشان به بورژوازی بر کسی پوشیده نیست، اما باید به عرض ایشان رساند که متاسفانه تفکیک و تقسیم کار فکری و یدی، همگام با شکل گیری جامعه ی طبقاتی رخ نمود، بورژوازی این تقسیم کار را گسترده تر و عمیق تر کرد.

در بخشی دیگر یادآور می شود که : « مارکس با درک از رابطه ی ابزار تولید بزرگ است که الغاء مالکیت و محو سرمایه داری را بطور علمی اثبات کرده است باید به خواننده ای که بتواند بخش اول عبارت بی معنای ایشان را با معنا کند جایزه داد. درک از رابطه ی ابزار تولید بزرگ، یعنی چه ؟ رفیق گرامی ما بر حسب عادت دیرینه ی خود همیشه مشتی کلمه نازل می فرمایند، بعد انتظار دارند ما معنای آن ها را کشف کرده و صدای اعتراض مان نیز بلند نشود.

رفیق فریاد بسیاری از نقد های مرا بی پاسخ گذاشته، بخشی دیگر را دور زده و تحریف کرده، اما یکی را هم به شیوه ی مرسوم خود پذیرفته. برای حُسن ختام بد نیست با شیوه ی پذیرش نقد از جانب ایشان هم آشنا شویم. « در آن مقاله اگر گفته باشم که نرخ سود قیمت کالا را تعیین می کند اشتباه است یا در موقع برگردان آن اشتباهی رخ داده است.» ببینید این جا که دیگر هیچ راهی برای دور زدن و یا به صحرای کربلا زدن وجود نداشته می گوید، اگر گفته باشم، این اگر برای چیست؟ می توانست پیش از پاسخ به متن مقاله ی خود نگاه کند. بعد می گوید شاید در موقع برگردان آن اشتباهی رخ داده است. برگردان؟ یعنی متن ایشان به زبانی غیر فارسی بوده و به فارسی برگردانده شده. اگر چنین هم بوده باشد بسیار بعید است مترجم عبارت: قیمت کالاها با ارزش آن سنجیده و تعیین می شود را به بدین صورت ترجمه کند: قیمت کالا بر اساس نرخ سود عمومی تعیین می شود. خلاصه اگر خطایی بوده کار کار برگردان بوده!


۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه

سوسیالیسم علمی رفیق فرهاد فریاد


چند روز پیش مقاله ی « سوسیالیسم علمی و سوسیالیسم برابری طلب» نوشته ی رفیق فرهاد فریاد را که در سایت سلام دمکرات منتشر شده است، بدقت خواندم. با توجه به تاکید بسیاری که ایشان برعلمی بودن سوسیالیسم دارند. انتظار نداشتم نوشته ی وی این قدر با مفاهیم و آموزه های سوسیالیستی بیگانه و در تضاد باشد. برای این که به کلی گویی متهم نشوم، در ادامه می کوشم به مواردی که در این نوشته حاکی از بیگانگی و تضاد با مفاهیم و آموزه های سوسیالیستی است اشاره کنم.

ایشان در بند نخست مقاله ی خود نوشته اند: « متاسفانه هنوز هم اقتصاد دانان حتی کسانی که خود را منتسب به دیدگاههای سوسیالیستی می دانند کماکان همان درک عقب مانده از سوسیالیسم را معیار نقد اقتصاد سیاسی می دانند . زیرا زمانی که انقلابات بورژوائی بساط فئودالیسم را به هم ریخته بود موجی از دهقانان بیکار شده به سمت شهرها هجوم می بردند و توسعه ی اقتصادی قادر به جذب آنها برای کار مزدوری نبود . به همین دلیل هنوز تفکرات عقب مانده برای تطهیر سرمایه بیکاری را ذات این شیوه ی تولید نمی شناسند . و به همین دلیل است که آقای رئیس دانا تنها عامل توزیع نابرابر را نشانه ی بیکاری و فقر معرفی می کند» . بهتر است نخست به مفاهیم بی معنایی که در این بند هست اشاره کنم. شما نوشته اید « توسعه ی اقتصادی قادر به جذب آن ها برای کار مزدوری نبود.» در حالی که باید می نوشتید بورژوازی قادر به... بعد اگر می خواستید علت ناتوانی بورژوازی را توضیح دهید به توسعه نیافته گی سطح اقتصادی اشاره می کردید، نه توسعه ی اقتصادی. نوشته اید: « برای تطهیر سرمایه بیکاری را ذات این شیوه ی تولید نمی شناسند.» کسی نمی گوید بیکاری ذات شیوه ی تولید است، بل می گویند یکی از ویژه گی های ذاتی شیوه ی تولید سرمایه داری است. نوشته اید « آقای رئیس دانا تنها عامل توزیع نابرابر را نشانه ی بیکاری و فقر معرفی می کند. » نخست آن که شما بهتر بود منبع این گفته ی رئیس دانا را ذکر می کردید. من نمی دانم آیا رئیس دانا چنین عبارت بی معنایی را گفته است یا نه ؟ اما این را می دانم که این عبارت بی معنا را می توان به دو عبارت با معنا تبدیل کرد. یکی این که رئیس دانا توزیع نابرابر را عامل، بیکاری و فقر می داند. دیگر آن که رئیس دانا بیکاری و فقر را نشانه ی توزیع نابرابر می داند. البته همین جا یادآوری کنم که هر دوی این گزاره های با معنا، بخشی از آموزه های سوسیالیسم توزیعی و بورژوایی است. یعنی آموزه ای که ریشه ی نابسامانی هایی از قبیل بیکاری و فقر را نه در عرصه ی تولید و باز تولید سرمایه، بل در عرصه ی توزیع ثروت جستجو می کند. شما در ادامه گفته اید: « شاید این گفتار( توزیع نابرابر، عامل بیکاری و فقر است) در کشورهای متعارف سرمایه داری درست باشد اما دلیل بیکاری در سرمایه داری چیز دیگری ست.» توضیح درون پرانتز از من است. مگر کشورهای متعارف سرمایه داری، سرمایه داری نیستند، که در آن ها عامل بیکاری و فقر، توزیع نابرابر است، اما در سرمایه داری چیز دیگر؟ حال ببینیم این چیز دیگر که قرار است بیکاری و فقر را نه در کشورهای متعارف سرمایه داری، بل در سرمایه داری توضیح دهد چیست. به نظر رفیق فریاد: « اما دلیل بیکاری در سرمایه داری چیز دیگری ست . . آن هم ابزار تولید است که با رشد آن کار اجتماعا لازم در تولید را کاهش می دهد و هر چه کشورها از رشد صنعتی بالاتری برخوردار شوند این نسبت باز هم کاهش می یابد که تنها با تقسیم کار جدید و حرکت سرمایه های جدید است که حوزه های کارآفرین ایجاد می شود به همین دلیل ذات سرمایه بیکار کردن است از سوئی و افزایش تولید است که انبار شده و در انحصار سرمایه دار ها باقی مانده است از سوی دیگر . لذا بیکار شدن برابر است با نداشتن قدرت خرید و برابر است با فقر .» در این که رشد ابزار تولید، مهارت، علم و بارآوری نیروی کار سبب کاهش زمان کار اجتماعا لازم می شود شکی نیست. اما این مطالب چه ربطی به بیکاری دارد؟ مفهوم زمان کار اجتماعا لازم، نزد مارکس مفهومی است برای توضیح ارزش کالا، نسبت کار لازم و کار اضافی، ارزش اضافی نسبی و فوق العاده، و نه مفهومی برای توضیح بیکاری. مارکس، آن چه را که رفیق فریاد می خواسته بگوید، با مفهوم ترکیب ارگانیک سرمایه( نسبت سرمایه ثابت به سرمایه متغیر) توضیح داده است. مارکس بدرستی بر این باور بود که در فرایند انباشت سرمایه علاوه بر افزایش سرمایه، ترکیب سرمایه نیز تغییر میکند. بدین معنا که با رشد ابزار تولید، از مقدار سرمایه متغیر( نیروی کار) نسبت به سرمایه ثابت کاسته می شود، در نتیجه در واحد های تولیدی و خدماتی با کاهش نسبت سرمایه متغیر به سرمایه ثابت، ما شاهد کاهش قدر نسبی نیروی کار هستیم. آن چه که امروزه به آن بیکاری ساختاری می گویند.

البته رفیق فریاد بر این باور است که بیکاری در ایران مکانیزمی دیگری دارد. به زعم وی: « اما در ایران مکانیزم دیگری و به نوعی دیگر در طی این سی سال عمل کرده است و آن هم به دلیل شعار استقلال و خودکفائی ست که رژیم جمهوری اسلامی را بر آن داشته است تا دست به مونتاژ ابزار تولید تاریخ گذشته بزند . مثلا در بررسی ای که برای تولید دیسک کلاچ سواری پیکان شده بود در حدود بیست سال قبل اینگونه بود که مخارج تولید آن در ایران ٧٠٠ تومان تمام می شد ولی همان دیسک کلاچ انگلیسی از انگلستان در دست پخش کننده قرار می گرفت با کیفیت بالاتر٣٥٠ تومان که ٤٠٠ تومان خرده فروشی می شد . » رفیق فریاد از مونتاژ ابزار تولید تاریخ گذشته سخن می گوید، ولی مثالی که برای اثبات مدعای خود می آورد تولید یک کالای مصرفی با دوام است. نکته ی دیگر آن که آیا می توان، همان گونه که ایشان نتیجه گرفته اند، با استناد به این مثال به این نتیجه رسید که تمامی کالاهایی که در ایران تولید و یا مونتاژ می شوند از مشابه خارجی آن گران تر هستند؟ مهم تر این که سرمایه ی بخش تولید یا مونتاژ ابزار تولید در ایران، بی هیچ وجه آن وزن و جایگاه را ندارد که بتوان شرایط آن را پایه ی داوری درباره ی شرایط کل سرمایه در ایران پنداشت. وی در ادامه می گوید: « ارزش اضافه توسط کارگر تولید می شود و قیمت هر کالا بر اساس نرخ عمومی سود تعیین می شود یعنی اینگونه محاسبه می شود که مقدار نیروی کار اجتماعا لازم برای تولید هر کالائی بر اساس آخرین تکنولوژی موجود مورد محاسبه قرار می گیرد.» آیا براستی آن گونه که رفیق فریاد می پندارد قیمت هر کالا بر اساس نرخ عمومی سود تعیین می شود؟ و توسط مقدار نیروی کار اجتماعا لازم محاسبه می شود؟ به باور مارکس قیمت، شکل پولی کالاهاست، قیمت هر کالا با ارزش آن تعیین و سنجیده می شود، نه با نرخ عمومی سود، ارزش کالاها، اگر از نوسانات آن در بازار چشم بپوشیم، توسط زمان کار اجتماعا لازم تعیین و سنجیده می شود، نه مقدار نیروی کار اجتماعا لازم. با توجه به متن یاد شده می توان دریافت که رفیق فریاد می پندارد که نرخ سود را نیز با مقدار نیروی کار اجتماعا لازم محاسبه می کنند. در حالی که مارکس نرخ سود را با نسبت ارزش اضافه ی تولید شده با کل سرمایه پیش ریخته، یعنی سرمایه ثابت و متغیر، محاسبه می کرد.

رفیق فریاد نوشته ی خود را این گونه ادامه می دهد: « لذا با سیاست استقلال و خود کفائی هیچگاه سرمایه داری ایران قادر به روز کردن تکنولوژی خود و همینطور رقابت با سرمایه های سایر کشورها نیست و فقط همه ی این فشار ها را به نیروی کار انتقال می دهد یعنی کار شاق با دستمزد کمتر . بدین طریق فقر از سوئی و بیکاری به دلیل آنکه از سوئی کل سرمایه داری قادر به مانور با سرمایه های خارجی نیست و از سوئی بیکاری ناشی از عقب ماندگی و فرسودگی ابزار تولید که کارگر ؛کار غیر مفید انجام می دهد از سوی دیگر فقر و فلاکت را بر طبقه ی کارگر ایران تحمیل کرده است .» بر خلاف باور رفیق فریاد، جمهوری اسلامی پس از جنگ از سیاست استقلال و خود کفایی دست کشید، و با شعار تعدیل ساختار اقتصادی، درهای بازار ایران را بروی همه ی سرمایه های جهانی گشود، انزوای کنونی نه زاییده ی سیاست خودکفایی، که زاییده ی سیاست اتمی و از پیامدهای تحریم برخی از سرمایه های جهانی است. تصمیم های سیاسی و سیاست های اقتصادی جمهوری اسلامی در تعمیق و تشدید بحران اقتصادی و پیامدهای ناگزیرآن یعنی بیکاری و فقر، بی شک موثر است، اما علت بروز بحران و پیامدهای آن را نباید در این عوامل سیاسی جستجو کرد. شاید بتوان با عقب مانده گی و فرسوده گی ابزار تولید، و ناتوانی بورژوازی ایران در رقابت با سرمایه جهانی، بیکاری بخشی ازکارگران ایران را توضیح داد، اما نمی توان علت بیکاری میلیون ها کارگر ایرانی را معلول این عوامل پنداشت. ایشان می گوید: ... عقب مانده گی و فرسوده گی ابزار تولید که کارگر؛ کار غیر مفید انجام می دهد... کار غیر مفید یعنی چه؟ تقسیم کار به مفید و غیر مفید، تحلیل کار با ادبیات و اخلاق اقتصاد بورژوازی است، مارکس در برابر این واژه ها از کار مولد و غیر مولد سخن می گوید. البته آن چه که ایشان می خواسته بگوید نه غیر مولد بودن کار، بل پایین بودن سطح بارآوری نیروی کار است. یعنی ایشان می خواسته بگوید به علت عقب مانده گی ابزار تولید، سطح بارآوری نیروی کار در ایران پایین است. رفیق مقاله ی خود را این گونه ادامه می دهد: « ... نقش تاریخی تکنولوژی برای رسیدن به سوسیالیسم علمی از درجه ی اهمیت ویژه ای برخوردار است .» و ادامه می دهد: « تنها معیاری که ما را می تواند در مسیر سوسیالیسم علمی به جلو ببرد ماتریالیسم تاریخی و ارزیابی درست از موتور محرکه ی تاریخ یعنی ابزار تولید و نیروهای مولده است. خارج از این زاویه هر جنبشی مانع حرکت تاریخ بوده و ارتجاعی ست و در نهایت شکست پذیر .» و در آخر تاکید می کند که : « اما باز هم تکرار می کنم این اساس تفاوت سوسیالیسم علمی با سایر جنبشهای برابری طلب و انواع دیگر سوسیالیسم در دوران حاضر است.» اول آن که با توجه به تاکیدی که رفیق فریاد بر تکنولوژی و ابزار تولید می کند، و هیچ اشاره ای به طبقه کارگر نمی کند، بخوبی می توان فهمید که ایشان درکی اکونومیستی از مفهوم نیروهای مولده دارند، یعنی می پندارند مفهوم نیروهای مولده، معادل تکنولوژی و ابزار تولید است. در صورتی که مارکس انقلابی ترین عنصر نیروهای مولده را طبقه ی کارگر می دانست. دوم آن که ایشان گویا فراموش کرده اند که سوسیالیسم های بورژوایی همواره یکی از عاشقان سینه چاک رشد تکنولوژی و ابزار تولید بوده اند، و همیشه با تاکید بر ناکافی بودن سطح رشد ابزار تولید، کارگران را از انقلاب سوسیالیستی منع کرده اند. سوسیالیست های بورژوا را به هیچ وجه نمی توان به مدافعان عقب مانده گی و مخالفان توسعه ی تکنولوژی متهم کرد. کافی است نگاهی به ادبیات حزب توده و اکثریت بیاندازید، تا دریابید اینان پی گیر تر از هر بورژوایی، خواستار توسعه ی صنعتی بودند. در نتیجه رفیق عزیز، معیاری که شما برای تمایز سوسیالیسم علمی از انواع سوسیالیسم های دیگر پیشنهاد می کنید، سبب تمایز سوسیالیسم علمی از سوسیالیسم بورژوایی نمی شود، بل سبب یک صف شدن آن ها خواهد شد. شکی نیست که یکی از پیش شرط های تحقق سوسیالیسم، سطح رشد نیروهای مولده است. اما نمی توان باور به این پیش شرط را، معیار تمایز سوسیالیسم علمی و بورژوایی پنداشت. در ادامه رفیق فریاد می گوید: « این فرض غیر محال را هم در نظر بگیریم ( به جز صنعت نفت که تابع سیاست انحصاری ست ) که توزیع هم در ایران حتی سوسیالیستی استقرار یابد باز هم قدرت خرید کارگر ایرانی با کارگر کشورهای صنعتی مدرن یکسان نمی شود و چند برابر کمتر خواهد بود . بدین طریق نقش تاریخی تکنولوژی برای رسیدن به سوسیالیسم علمی از درجه ی اهمیت ویژه ای برخوردار است . » در این جا دیگر روی سخن ایشان فقط سوسیالیست های توزیعی نیستند، بل به تمامی سوسیالیست ها هشدار می دهد که چنان چه پیش از رشد تکنولوژی و ابزار تولید قصد استقرار سوسیالیست را داشته باشید شکست خواهید خورد. ایشان از نقش تاریخی تکنولوژی سخن می گویند اما در این باره که کدام طبقه، و تحت کدام مناسبات تولیدی می تواند، جامعه ی ایران را از این عقب مانده گی نجات دهد هیچ سخنی نمی گوید. آیا رفیق گرامی ما می پندارد این از وظایف تاریخی بورژوازی ایران است؟ آیا می توان تحت مناسبات بورژوایی به آن سطح از رشد لازم ابزار تولید برای استقرار سوسیالیسم رسید؟ طبقه ی کارگر و سوسیالیست های علمی تا پیش از رشد مناسب تکنولوژی چه باید بکنند؟ اگر قدرت را به دست بگیرند شکست خواهند خورد، اگر در جهت استقرار سوسیالیسم گام بردارند فقر را توزیع می کنند، پس لابد باید ابتدا به رشد تکنولوژی بپردازند و هنگامی که شرایط آماده شد به دگرگونی روابط تولید بیاندیشند. نکته ی آخر آن که بر خلاف باور رفیق فریاد که می پندارد سوسیالیست های بورژوایی و توزیعی، برابری طلب هستند. باید به ایشان گفت سوسیالیست های بورژوایی و توزیعی منتقد توزیع نابرابر هستند، اما به هیچ وجه خواهان برابری، آن هم از نوع اقتصادی آن نیستند. آن ها خیلی که رادیکال باشند هوادارعدالت اجتماعی هستند، یعنی برای حفظ بنیاد نابرابری، خواهان جرح و تعدیل نابرابری هستند.