۱۳۸۸ مرداد ۹, جمعه

راه خروج از کدام بن بست؟



من در یادداشتی انتقادی با عنوان « روایت بهرام رحمانی از دیالک تیک مارکس» به نقد نوشته ای از رفیق بهرام رحمانی، با عنوان « صدای پای انقلاب می آید!» پرداختم. رفیق گرامی، ش. م. بهرنگ در نوشته ای با عنوان« راه خروجی- شاید- از این بن بست!» به نقد یادداشت انتقادی من پرداخته است. من با سپاس و استقبال از نقد ایشان می کوشم، به سهم و زعم خود برای تداوم این گفت و گوی روشنگر، به ملاحظات انتقادی ایشان پاسخی درخور ارائه دهم.

رفیق بهرنگ، با استخراج چهارده حکم از یادداشت انتقادی من، در چهارده بند به نقد احکام نوشته ی من پرداخته است. من نیز می کوشم با رعایت همین نظم و ترتیب به نقد چهارده گانه ی ایشان پاسخ دهم.

نخستین حکمی که ایشان از نوشته ی من استخراج کرده اند این است که: ما هم چنان اندر خم یک کوچه ایم. ایشان می گوید: « شکی در این نیست که « ما همچنان اندر خم یک کوچه ایم»، ولی چرا؟» پیش از پاسخ دادن به چرایی، باید ببینیم آیا من و رفیق بهرنگ از یک کوچه سخن می گوییم. من در نقد خود مدعی شده ام که ما در شناخت سپهر اندیشه ی مارکس، اندر خم یک کوچه ایم. به عبارت دیگر من از فقر شناخت مارکس سخن می گویم. اما ایشان از فقر فلسفه و ضعف تئوریک به طور عام سخن می گوید. بنابر این ما از یک کوچه سخن نمی گوییم. ندیدن همین تفاوت، سبب شده است که رفیق بهرنگ به خطا، توصیه ی من به مطالعه ی بیشتر و دقیق تر مارکس، برای غلبه بر فقر شناخت مارکس را، پاسخی به پرسش خود تلقی کند. رفیق بهرنگ می گوید« راه حلی که آقای طاهری برای غلبه بر ضعف تئوریک ارائه می دهد، بشرح زیر است: ما هم چنان محتاج مطالعه ی بیشتر و دقیق تر مارکس هستیم.» من در آن نوشته به هیچ وجه درصدد یافتن راه حلی برای رفع ضعف تئوریک نبودم. مهم تر آن که من بر خلاف رفیق بهرنگ به هیچ وجه بر این باور نیستم که خروج از بن بستی که جنبش کارگری و کمونیستی اسیر آن است، در گرو تمرین تفکر مفهومی است. زیرا به باور من، تحلیل رفیق بهرنگ از بن بست و راه خروج از آن، تحلیلی بشدت ایده آلیستی و غیر طبقاتی است. ایده آلیستی است چرا که ایشان می پندارد علت بن بست جنبش کارگری و کمونیستی، ضعف تئوریک و فقر فلسفی آن است؛ غیر طبقاتی است زیرا می پندارد با تمرین تفکر مفهومی می توان از این بن بست نجات یافت. بر پایه همین برداشت است که ایشان گلایه مندانه می گوید: « برخی از سازمان های چپ، در لیست بلند بالای تئوریک خود کوچکترین مطلب فلسفی عرضه نمی کنند.» تو گویی اگر سازمان های چپ در لیست بلند بالای تئوریک خود، مطالب فلسفی هم چاپ می کردند، ما از این بن بست نجات می یافتیم.

من در نقد این عبارت رفیق رحمانی که گفته بود: « مارکس، خون تازه ای در رگ های سوسیالیزم علمی به جریان انداخت..» نوشته بودم « سوسیالیسم به مثابه تئوری، پیش از مارکس نه علمی، بل اتوپیک بود. بر این پایه سوسیالیسم علمی، پیش از مارکس وجود نداشت تا مارکس خون تازه ای در آن به جریان اندازد. در حقیقت باید گفت مارکس پایه گذار سوسیالیسم علمی بود.» رفیق بهرنگ در نقد این عبارت که : « در حقیقت باید گفت مارکس پایه گذار سوسیالیسم علمی بود.» نوشته است: « امروز وقتی نام مارکس، به تنهائی بر زبان می آید، آدم ـ مثل مارگزیده ای که از هر ریسمان سیاه و سفید می ترسد ـ بی اختیار می پرسد، نکند طرف قصد ایزوله کردن مارکس از یار و همکار مستمر و حتی بعد از مرگش، انگلس را در سر دارد.» در ادامه نیز به گفته ی خود: « ما از این رو حکم آقای طاهری را از صراحت می گذرانیم : مارکس به همت و همکاری انگلس، بر اساس معارف به میراث مانده بشری، بویژه سه سرچشمه معروف( فلسفه کلاسیک آلمان، اقتصاد کلاسیک انگلیس و سوسیالیسم تخیلی فرانسه) سوسیالیسم علمی را توسعه داد.» اول آن که انگلس خود بارها مارکس را پایه گذار سوسیالیسم علمی معرفی کرده است. پس نباید از اعتراف به این حقیقت ترسی به خود راه داد. بی شک انگلس در تعمیق و گسترش سوسیالیسم علمی، سهم در خوری داشته است. دوم آن که، مارکس پایه گذار سوسیالیسم علمی بوده است، نه آن گونه که رفیق بهرنگ می گوید، توسعه دهنده ی سوسیالیسم علمی. انگلس در کتاب تکامل سوسیالیسم از تخیل به علم به صراحت می گوید: « ما این دو کشف بزرگ: درک ماتریالیستی تاریخ و افشای راز تولید سرمایه داری توسط ارزش اضافی را مدیون مارکس هستیم. با این دو کشف، سوسیالیسم به علم تبدیل گردید و اکنون باید در وهله ی اول به کار بر روی مجموعه جزییات و روابط آن پرداخت.» همان گونه که می بینید سخن بر سر تبدیل سوسیالیسم به علم است، نه توسعه ی سوسیالیسم علمی. سوسیالیسم پیش از مارکس علمی نبود. سوسیالیسم علمی، ضمن بهره بردن از سه سرچشمه ی کلاسیک پیش از خود، در حقیقت حاصل گسستی طبقاتی- معرفتی بود. به گفته ی انگلس: « یک وجه اشتراک بین هر سه( سیمون، فوریه و اون) وجود داشت و آن این بود که آن ها خود را نماینده ی منافع پرولتاریایی که در پروسه ی تاریخی شکل گرفته بود، نمی دانستند.» بنابر این، گسست معرفتی مارکس از آموزه های سه سرچشمه ی پیش از خود، حاصل گسستی طبقاتی بود. آموزه های مارکس، بیان نظری جنبش ضد سرمایه داری طبقه ی کارگر بود. این آن نکته ی مهمی است که از دید رفیق بهرنگ پنهان مانده است. ایشان از توسعه ی سوسیالیسم علمی سخن می گوید، مفهومی که به هیچ وجه گسست مارکس از پیشینیان را توضیح نمی دهد، و می پندارد که مارکس و انگلس بر اساس معارف به میراث مانده بشری، به توسعه ی سوسیالیسم علمی دست یافتند، و با این تعبییر نقش تعیین کننده ی گسست طبقاتی را نادیده می گیرد.

من در یادداشت انتقادی خود، در نقد این عبارت رفیق رحمانی که گفته بود: « « مارکس، خون تازه ای در رگ های سوسیالیزم علمی به جریان انداخت و روح تازه ای در کالبد قرن بیست دمید.» نوشته ام: « روح مسلطی که در کالبد قرن بیستم دمیده شد، نه روح اندیشه ی انقلابی و کارگری مارکس، بل روحی مسخ شده ازآموزه های او بود. به عبارت دیگر، روح مسلط دمیده شده در کالبد قرن بیستم، روایتی ناسیونال- رفرمیستی و لیبرال- رفرمیستی از اندیشه ی مارکس بود. بر این پایه باید گفت قطب نما و راهنمای تغییر جوامع، همین روایت های بورژوایی و خرده بورژوایی از اندیشه ی کارگری مارکس بوده است، روایت هایی که نافی آموزه های رهایی بخش مارکس- خود رهانی و خود حکومتی- بوده اند.» رفیق بهرنگ در پاسخ به نقد من می گوید: « مفاهیم «روح اندیشه»، «دمیدن روح مسلط بر کالبد قرن» مفاهیمی غیرقابل تعریف اند و عاری از خصلت عام و جهانشمول.» سپس در ادامه می گوید: « آیا منطق «دمیدن روح مسلط بر کالبد قرن»، همان منطق متافیزیکی رایج در تفکر مذهبی نیست، که در قصه خلقت داریم.» اول آن که، رفیق بهرنگ اگر قدری تأمل می کرد می دید که من این واژگان را از نوشته ی رفیق رحمانی وام گرفته ام و کوشیده ام با ادبیات وی به نقد نوشته اش بپردازم. همان کاری که در همین نوشته با ادبیات خود ایشان کرده ام، برای نمونه، من واژه ی بن بست را که ابهام بسیاری دارد، از ایشان وام گرفته ام. دوم آن که چرا شما تا واژه ی روح اندیشه و دمیدن روح به کالبد را می شنوید به یاد داستان خلقت آدم می افتید؟ مگر این واژه های استعاری فقط در این متن ها قابل تأویل اند. بر پایه ی استدلال شما، به هنگام خواندن این عبارت مشهور مانیفست که می گوید: « شبحی اروپا را گشت می زند. شبح کمونیسم.» باید گفت مارکس و انگلس با شبح نامیدن کمونیسم، درکی وهم آلود و متافیزیکی از کمونیسم داشته اند.

رفیق در ادامه می گوید: « روایت های «ناسیونال ـ رفرمیستی» و «لیبرال ـ رفرمیستی» از اندیشه مارکس را آقای طاهری باید تئوریزه کند، تا قابل درک باشند و گرنه از حد مفاهیم انتزاعی توخالی فراتر نخواهند رفت.» رفیق بهرنگ اگر با دیدی طبقاتی به آثار و ادبیات کمونیسم روسی، چینی، آلبانیایی و شاخه های سوسیال- دموکراسی غربی نگاهی می انداخت، این وظیفه ی دشوار را به من محول نمی کرد. زیرا اینان به خوبی توانسته اند این روایت ها را از اندیشه ی مارکس تئوریزه کنند. در نتیجه این مفاهیم نه انتزاعی اند و نه توخالی، اتفاقا بسیار انضمامی و تو پُر اند.

در ادامه ایشان می گویند: « بزرگترین کسی که اندیشه های مارکس را در عمل پیاده کرده و ضمنا با شرایط اقتصادی ـ اجتماعی نوین تطبیق و توسعه داده، لنین بوده است. معاصران لنین کسانی از قبیل پله خانف، تروتسکی، روزا لوزامبورگ و غیره بوده اند. آیا بنظر آقای طاهری، این ها روایت های « ناسیونال- رفرمیستی و لیبرال ـ رفرمیستی» از اندیشه مارکس موعظه کرده اند؟» در این که لنین خلاقانه ، توانسته با بکار گیری آموزه های مارکس به تحلیل شرایط مشخص جامعه ی روسیه دست یابد شکی نیست، در این که لنین سهم در خوری در شکل گیری صف مستقل سیاسی پرولتاریا در روسیه داشته شکی نیست، اما در این که وی اندیشه های مارکس را در عمل پیاده کرد، بسیار می توان شک نمود. به باور من پس از پیروزی انقلاب اکتبر، بلشویک ها، به علل و دلایل بسیاری، جنبش و نظریه ی سوسیالیستی را، به جنبش و نظریه ای برای توسعه ی سرمایه داری تبدیل کردند. روزای بزرگ با آموزه ی بربریت یا سوسیالیسم، نه ناسیونال- رفرمیست بود، نه لیبرال- رفرمیست. اما پله خانف و تروتسکی به رغم تمامی خدمات و زحمات شان، کم ناسیونال- رفرمیست نبودند. نکته ی مهم تری که رفیق ما در این جا به آن توجه نکرده این است که ایشان فکر می کند، این چهار تن، تنها راویان مارکس و حاملان اندیشه ی وی در قرن بیستم بوده اند. ایشان اگر توجه می کردند درمی یافتند که راویان و تئوریزه کننده گان روایت های ناسیونال رفرمیستی و لیبرال رفرمیستی قرن بیستم ، دولت های به اصطلاح کمونیست و سوسیال- دموکرات و احزاب وابسته به آن ها بوده اند که چون بختک بر جنبش کارگری و کمونیستی چنگ انداخته بودند.

من در بخشی از یادداشت انتقادی خود گفته ام: « قطب نما و راهنمای تغییر جوامع، همین روایت های بورژوایی و خرده بورژوایی از اندیشه ی کارگری مارکس بوده است، روایت هایی که نافی آموزه های رهایی بخش مارکس- خود رهانی و خود حکومتی- بوده اند.» ایشان در نقد نوشته ی من مدعی می شود که من گفته ام: « آقای طاهری ادعا می کند که با «روایت های بورژوائی و خرده بورژوائی» از اندیشه مارکس می توان جامعه سرمایه داری را واژگون ساخت.» رفیق بهرنگ در این بخش از نقد خود دانسته یا نادانسته ، نظر مرا وارونه جلوه داده است، امری که با یک بحث روشنگر، تناسب و خوانایی ندارد.

ایشان در ادامه می گوید: « در اتحاد جماهیر شوروی و بعد در چین، پرولتاریای صنعتی مدرن که بتواند «خودرهانی» و «خودگردانی» کند، وجود نداشته است. اگر در شوروی حداقل لنین وجود داشت، در چین معلمی جوان به نام مائو به رهبری قاره ای به نام چین برمی خیزد، که نامزدش را تیر باران کرده اند.» این بخش از نقد ایشان بسیار آموزنده و امیدوار کننده است. به باور ایشان در شوروی و قاره ی چین، در غیاب پرولتاریا صنعتی مدرن، به همت لنین و معلمی جوان به نام مائو که نامزدش را هم تیرباران کرده اند، انقلاب سوسیالیستی رخ داده است و جامعه ی سرمایه داری واژگون شده است. نمی دانم بین تیرباران کردن نامزد مائو و به رهبری قاره ای به نام چین برخاستن چه رابطه ی دیالکتیکی وجود داشته که ایشان بر آن تاکید کرده است. اگر رابطه ای وجود دارد باید به ایشان یادآوری کنم که برادر لنین نیز بدست تزار تیرباران شده است. در این صورت شاید شوروی نیز قاره بوده وما خبر نداشتیم. در ادامه ایشان می گوید: « طبقه کارگر اتحاد شوروی و چین قبل از همه، می بایستی خواندن و نوشتن بیاموزد. از آموزش خواندن و نوشتن تا تفکر انتزاعی ـ تعمیمی ـ تئوریک راه بسیار دشوار و درازی است.» این همه مارکس و انگلس تاکید کرده اند که کمونیسم، آیین نیست، کمونیست ها فرقه های تئوریک نیستند؛ باز رفیق بهرنگ کمونیسم را آیینی تئوریک معرفی می کند. مارکس آگاهی پرولتری را، آگاهی از شرایط هستی اجتماعی و درک شرایط رهایی می دانست. اما نزد ایشان آگاهی پرولتری، عبارت است از تفکری انتزاعی- تعمیمی- تئوریک. مارکس بر این باور بود که طبقه ی کارگر در کوران پیکار طبقاتی و پراتیک انتقادی- انقلابی به آگاهی دست خواهد یافت. اما رفیق بهرنگ می خواهد با کلاس ها و جزوه های تمرین تفکر مفهومی کارگران را آگاه کند.

من در بخشی دیگر از نوشته ی انتقادی خود گفته ام: « ایشان ( بهرام رحمانی) می پندارد مارکس بر این باور بوده است که تکامل ابزار تولید سبب تغییر نظام های اجتماعی می شود؛ در حالی که نزد مارکس آن چه زمینه ساز تغییر تاریخی صورت بندی اجتماعی- اقتصادی می شود، نه تکامل ابزار تولید، بل تضاد سطح رشد و تکامل نیروهای مولده با مناسبات تولیدی موجود است.» رفیق بهرنگ در نقد نوشته ی من گفته است: « چون وسایل تولید یکی از عناصر مهم نیروهای مولده محسوب می شود و تکامل آنها به توسعه و تکامل ناگزیر نیروهای مولده منجر می شود و توسعه نیروهای مولده برای تحول فرماسیون های اجتماعی ـ اقتصادی ضرورت مطلق دارد. از این رو می توان به آقای رحمانی، در تحلیل نهائی، حق داد.» اول آن که بین عبارت تکامل ابزار تولید سبب تغییر نظام های اجتماعی می شود، با عبارت توسعه ی نیروهای مولده برای تحول فرماسیون های اجتماعی- تاریخی ضرورت مطلق دارد؛ تفاوت چشم گیری وجود دارد. ضرورت مطلق داشتن با سبب تغییر می شود، به هیچ وجه مترادف هم نیستند. دوم آن که ایشان در همین نوشته ی خود مدعی شدند که در شوروی و قاره ی چین، که جوامعی عقب مانده و بدون پرولتاریا ی صنعتی مدرن بودند، به همت لنین و معلمی جوان به نام مائو انقلاب رخ داده است. پس به زعم ایشان، برای رخداد انقلاب ، توسعه ی نیروهای مولده خیلی هم ضرورت مطلق ندارد.

من در بخشی دیگر از یادداشت انتقادی خود نوشته ام: « نزد مارکس آن چه زمینه ساز تغییر تاریخی صورت بندی اجتماعی- اقتصادی می شود، نه تکامل ابزار تولید، بل تضاد سطح رشد و تکامل نیروهای مولده با مناسبات تولیدی موجود است.» رفیق بهرنگ می گوید: « آقای طاهری باید بگوید که تشدید تضاد میان نیروهای مولده و مناسبات تولیدی نتیجه چیست؟ آنگاه به آقای رحمانی، در تحلیل نهائی، حق خواهد داد.» این عبارت در تحلیل نهایی، متاسفانه در عمل به یکی از دست آویزهای نظری برای صنعت ماست مالی کردن، تبدیل شده است. دست آویزی که می توان هر بند بازی نظری را به وسیله ی آن توجیه کرد. من نمی دانم این چه رازی است که این عامل در تحلیل نهایی، چرا همواره در قامت عامل مستقیم و اول پا به میدان تحلیل می گذارد، و پس از نقد، در جامه ی عامل در تحلیل نهایی، جلوه فروشی می کند. رفیق بهرنگ می گوید، چون تشدید تضاد نیروهای مولده و مناسبات تولید، نتیجه ی رشد نیروهای مولده است، پس می توان گفت در تحلیل نهایی، رشد نیروهای مولده زمینه ساز تحول فرماسیون اجتماعی- اقتصادی است. انگلس از در تحلیل نهایی تعیین کننده بودن زیر ساخت اقتصادی سخن گفته است، رفیق بهرنگ یک عامل در تحلیل نهایی تر را یافته است. بر همین پایه برای یافتن عامل در تحلیل نهایی تری، می توان از رفیق بهرنگ پرسید، رشد نیروهای مولده نتیجه ی چیست؟ هر پاسخی که به این پرسش داده شود، آن گاه ما عامل در تحلیل نهایی تری را یافته ایم، این جست و جوی بی پایان را می توان تا کشف نقش ذرات بنیادی، در تحلیل نهایی ترین ادامه داد.

رفیق بهرنگ می گوید: « منظور از تغییر تاریخی صورت بندی اجتماعی ـ اقتصادی» چیست؟ ما اگر جای او بودیم از مفهوم «تغییر فرم صورت بندی اجتماعی ـ اقتصادی» استفاده می کردیم. چون در واقع مناسبات تولیدی جامعه عوض می شوند که فرم شیوه تولید محسوب می شوند.»

صورت بندی اجتماعی- اقتصادی، از مفاهیم پایه ای درک مادی تاریخ است. مارکس با ساختن و بهره بردن از این واژه، کوشید قانون های گرایشی هر شیوه ی تولید را کشف و درک کند. مارکس طی پژوهش های خود دریافت که هر دوره ی تاریخی قانون های گرایشی خود را دارد. و همین که جامعه دوره ی خاصی از تکامل را پشت سر گذاشت و از یک مرحله به مرحله ای دیگر گذر کرد تابع قانون های تازه ای می شود. مارکس با بهره بردن از این مفهوم، دوران های تاریخی گوناگون را از هم متمایز می کرد. بر این پایه، مفهوم تغییر تاریخی صورت بندی اجتماعی- اقتصادی، به معنای گذار از یک صورت بندی اجتماعی- اقتصادی به یک صورت بندی اجتماعی- اقتصادی تاریخا متمایز است. برای مثال گذار از صورت بندی اجتماعی- اقتصادی فئودالی به صورت بندی اجتماعی- اقتصادی سرمایه داری. اما درباره ی عبارت پیشنهادی رفیق بهرنگ باید بگویم، عبارت تغییر فرم صورت بندی اجتماعی- اقتصادی، عبارتی مبهم و نامتعارف است. تغییر صورت صورت بندی یعنی چه؟ یا تغییر شکل شکل بندی؟

من در یادداشت انتقادی خود نوشته ام: « مارکس سمت و سوی تحول تاریخی را بر اساس پیکار طبقاتی و پراتیک انقلابی پیش بینی می کرد، نه بر اساس جبر تاریخ و قوانین تحول اجتماعی.» رفیق بهرنگ در نقد خود بر نوشته ی من می گوید: « آقای طاهری با این ادعای من در آوردی، مارکس را با پرودون (رهبر آنارشیسم) عوضی می گیرد... در مجموع، هم نظر آقای رحمانی، که جبر را مطلق می کند، نادرست است و هم نظر آقای طاهری که اختیار را مطلق می کند... در دیالک تیک جبر و اختیار، بر خلاف تصور آقای طاهری، نقش تعیین کننده از آن جبر (ضرورت) است و اختیار (پیکار طبقاتی و پراتیک انقلابی) تنها در صورت آماده بودن شرایط عینی (یعنی در صورت تشدید تضاد نیروهای مولده و مناسبات تولیدی) و بر طبق خصلت عینی این تضاد می تواند عمل کند.» رفیق بهرنگ اگر نوشته ی مرا با دقت می خواند شاید مجبور نبود این گونه درباره ی دیالک تیک جبر و اختیار قلم فرسایی کند. من از پیش بینی سمت و سوی تحول تاریخی سخن می گویم. رفیق بهرنگ از تحولات اجتماعی و سهم و نقش دیالک تیک جبر و اختیار سخن می گوید. نکته ی قابل توجه این است که ایشان می پندارد پیکار طبقاتی و پراتیک انقلابی، رها از هر گونه تعین تاریخی – اجتماعی است؛ و شرایط عینی ( تشدید تضاد نیروهای مولده و مناسبات تولیدی) نیز مستقل از پیکار طبقاتی و پراتیک انقلابی مهیا می شود، و پس از مهیا شدن شرایط، سر و کله ی پیکار طبقاتی پیدا می شود.

من در نقد خود نوشته ام: « به جرأت می توانم ادعا کنم در هیچ یک از نوشته هایی که تاکنون درباره ی اصول دیالک تیک نوشته شده است، هیچ متنی را نمی توان یافت که این گونه کاریکاتور وار اصول دیالکتیک را معرفی کرده باشد.» رفیق بهرنگ می گوید: « آقای طاهری اشتباه می کند. ما می توانیم انبوهی از متون مشابه در اختیار او قرار دهیم، که حتی بمراتب ساده تر از متن آقای رحمانی اند». اول آن که من نگفته ام متن رفیق رحمانی ساده است، ساده نویسی یکی از دشوار ترین هنرها ست، بل گفته ام اصول دیالک تیک را کاریکاتوروار معرفی کرده است. دوم آن که حتا در مقایسه با متن ژرژپولیتسر، باز این متن آقای رحمانی است که کاریکاتور وار تر است. رفیق در ادامه می گوید: « آنچه چپ های ایران در باره مارکسیسم می دانند و یا فکر می کنند، که می دانند و حالا اصلا نمی خواهند بدانند و یا دانسته باشند، از کتاب ژرژ پولیتسر شهید آموخته اند، که در مجموع، نخواندنش بهتر از خواندنش است.» اول آن که متاسفانه باید بگویم داوری هایی از این دست که این روزها باب شده است، نه تنها غیر منصفانه است، بل از استدلال منطقی نیز تهی است. این گونه داوری های خصمانه و مطلق از ویژه گی های ذهن اسطوره ای است. دوم آن که نمی توان این گونه مطلق، دانش تمامی چپ را از مارکسیسم به یک کتاب تقلیل داد، و سپس چون دانای مطلق کل خود را تافته ای جدا از این بافته پنداشت.

من در یادداشت انتقادی خود نوشته ام: « من به هیچ وجه انتظار نداشتم که رفیق رحمانی تفاوت دیالک تیک هستی شناسانه ی انگلس و دیالک تیک روش شناسانه ی مارکس را درک کند.» رفیق بهرنگ در نقد نوشته ی من گفته است: « مفهوم « دیالک تیک هستی شناسانه ی انگلس و دیالک تیک روش شناسانه ی مارکس » را ما برای اولین بار می شنویم. طبقه بندی دیالک تیک بر اساس اوبژکت شناخت (هستی شناسی و روش شناسی) طبقه بندی غیرعلمی و اشتباهی است. » به باور من رویکرد انگلس به دیالک تیک، رویکردی هستی شناسانه است، بدین معنا که به باور وی، قوانین دیالک تیک، قوانین عام حاکم بر هستی- طبیعت، جامعه و تفکر- هستند. اما رویکرد مارکس به دیالک تیک، رویکردی روش شناسانه است، بدین معنا که نزد مارکس، دیالک تیک، روش شناخت و فهم هستی تاریخی- اجتماعی است. به زبان ساده پرسش این است، دیالک تیک روش شناخت هستی تاریخی- اجتماعی است، یا قوانین عام حاکم بر هستی؟ بنابر این بر خلاف تصور رفیق بهرنگ، محل نزاع دراینجا نه بر سر موضوع شناخت دیالک تیک، بل بر سر نوع رویکرد به دیالک تیک است. بر این پایه برخلاف نظر رفیق بهرنگ تفاوت رویکرد مارکس و انگلس به دیالک تیک نه تنها یاوه نیست، بل امری واقعی و انکار ناپذیر است. آن چه از نظر تفکر دیالک تیکی می تواند یاوه تصور شود، آن است که چون رفیق بهرنگ این گونه مطلق فتوا دهیم که: « میان این دو فرزانه پرولتاریا در کلیه زمینه ها وحدت نظر مطلق وجود داشته است.» رفیق بهرنگ در ادامه می گوید: « دیالک تیک قبل از همه، عینی است، یعنی مستقل از هرکس، در واقعیت عینی جاری است. دیالک تیک این و آن کس و یا این و آن چیز وجود ندارد.حتی کوچک ترین ذره شیمیائی (اتم) جولانگاه دیالک تیک پروتون و الکترون است.» ایشان در یک جمله از نبود دیالک تیک این و آن کس و یا این و آن چیز سخن می گوید، و در جمله ی بعد از دیالک تیک الکترون و پروتون سخن می گوید. به این می گویند تفکر دیالک تیکی. در ادامه ایشان در فرازی دیگر می گوید: « دیالک تیک ذهنی چیزی جز انعکاس دیالک تیک عینی در آیینه اذهان بشری نیست.» ادعای ایشان این است که دیالک تیک عینی در واقعیت جاری است، این واقعیت جاری، در آینه ی ذهن بشر انعکاس می یابد، دیالک تیک ذهنی چیزی جز این انعکاس نیست. اگر این درک ساده لوحانه را بپذیریم، ابتدایی ترین پرسشی که به ذهن خطور می کند این است که، بر اساس این نظریه چه گونه می توان وجود نظریه های متافیزیکی و غیر دیالک تیکی حاکم بر ذهن و زبان بشر را توضیح داد؟ آیا دیالک تیک جاری در واقعیت عینی، در آینه ی ذهن اینان منعکس نمی شود؟ یا ذهن اینان عینکی است، نه آینه ای، یا شاید هم آینه ی ذهن اینان غباری دارد؟ اشکال دیگری که این درک ساده لوحانه دارد این است که می پندارد ذهن بشر، چون آینه است. به عبارت دیگر نقش فعال ذهن بشر را در روند شناخت نادیده می گیرد. مهم ترآن که ذهن بشر را از تمامی تعین های تاریخی و طبقاتی و فرهنگی و جنسیتی منتزع می کند. البته ناگفته نماند که این درک ساده لوحانه از ابداعات رفیق بهرنگ نیست، ایشان یکی از مصرف کننده گان این مباحث ساده لوحانه هستند.

من در نوشته ی خود از تفاوت ماتریالیسم فلسفی انگلس و ماتریالیسم پراتیکی مارکس سخن گفته ام. رفیق بهرنگ در نقد این گفته ی من نوشته است: « آقای طاهری اکنون همان بلا را سر ماتریالیسم می آورد که در حکم قبلی سر دیالک تیک آورده بود. ماتریالیسم فلسفی مارکس و انگلس یکی است و ماتریالیسم دیالک تیکی و تاریخی نام دارد. ماتریالیسم پراتیکی مفهومی جعلی و من در آوردی و بی پایه است و معلوم نیست که آقای طاهری از کجا پیدا کرده است.» داستان از کجا پیدا کردن مفهوم ماتریالیسم پراتیک، البته برای من، از خواندن کتاب « مارکس به زبان خودش» اثر ارنست فیشر، متاسفانه نام مترجم آن یادم نیست، در سال 1362 آغاز شد. در سال 1370 نیز با خواندن مقاله ای از رفیق ش. والامنش - « شالوده های ماتریالیسم پراتیکی مارکس» منتشر شده در شماره ی دوم نشریه نقد- با این مفهوم دقیق تر آشنا شدم. بعد ها نیز با خواندن و بازخوانی چند باره ی تزهایی درباره ی فوئرباخ، اثر مارکس توانستم معنای دقیق تر آن را به زعم خود، دریابم. با خواندن تزهایی درباره ی فوئرباخ به روشنی می توان با ماتریالیسم پراتیکی مارکس آشنا شد و دید چه گونه خود وی در تمایز با تمامی ماتریالیسم های پیش از خود بر معیار درک پراتیک به مثابه امری عینی، تاریخی و طبقاتی تاکید می کند. مقوله های اصلی ماتریالیسم پراتیکی مارکس عبارت اند از: درک پراتیک به مثابه امری عینی، تاریخی و طبقاتی، کنش متقابل عین و ذهن، وحدت پراتیک و نظریه و دگرگونی واقعیت تاریخی. در حالی که نزد انگلس مقوله ی مرکزی ماتریالیسم، چون همه ی ماتریالیست های پیش از مارکس، تقدم ماده یا شعور است.

من در بخشی از نوشته ی خود گفته ام: « دیالک تیک رفیق رحمانی دیالک تیک اشیاء است، نه روندها و رویدادها.» بدون کم ترین توجیهی می پذیرم که جمله ی من به دلیل بی دقتی، جمله ای ناقص و اشتباه است، و به هیچ وجه آن چه را که می خواستم بیان کنم، به ذهن خواننده منتقل نمی کند. من باید می گفتم: دیالک تیک رفیق رحمانی دیالک تیک اشیأ است، نه روندها و رویدادهای اجتماعی- تاریخی. از این بابت از رفیق بهرنگ بسیار سپاس گزارم.

من در نقد خود بر رفیق رحمانی نوشته ام: « اگر بپذیریم که تئوری انقلاب مارکس توانسته است جوامع را به حرکت در آورد، آن گاه باید چون ایده آلیست ها بپذیریم که آگاهی اجتماعی، هستی اجتماعی را تعیین می کند، واین به منزله شوریدن علیه مارکس ماتریالیست است که می گوید: هستی اجتماعی، آگاهی اجتماعی را تعیین می کند.» رفیق بهرنگ ضمن فی نفسه درست ارزیابی کردن این متن، می کوشد عبارت مارکس را دقیق تر بیان کند. به باور وی صورت دقیق تر ایده ی مارکس چنین است: « در دیالک تیک وجود اجتماعی و شعور اجتماعی، در تحلیل نهائی، نقش تعیین کننده از آن وجود اجتماعی است.» ایشان یاد آور می شود که: « به مفهوم «در تحلیل نهائی» نباید کم بها داد.» من نیز بر این باورم که نباید به این مفهوم در تحلیل نهایی، کم بها داد. پرسش اما این است که چه گونه می توان به آن بها داد. رفیق بهرنگ می پندارد، با استفاده کردن بی وقفه ی این عبارت در توضیح پیوند هر مقوله ی دیالک تیکی، می توان بهای آن را پاس داشت. برای مثال: در دیالک تیک جبر و اختیار، در تحلیل نهایی جبر تعیین کننده است. در دیالک تیک فرم و محتوا، در تحلیل نهایی، محتوا تعیین کننده است. در دیالک تیک ماده و شعور، در تحلیل نهایی، ماده تعیین کننده است و... پرسشی که پس از قدر شناسی از این عبارت، ممکن است به ذهن خواننده خطور کند این است که، معنای این عبارت پر بها چیست؟ ایشان می گوید از آن جا که: « دیالک تیک هرگز عضو هیچکاره و انگل نمی پذیرد.» بنابر این نقش و تاثیر متقابلی که برای مثال فرم بر محتوا، اختیار بر جبر، شعور بر ماده، شعور اجتماعی بر وجود اجتماعی می گذرد، ناظر بر معنای در تحلیل نهایی است. در نتیجه نزد رفیق بهرنگ، معنای در تحلیل نهایی، معادل تاثیر متقابل است. یعنی همان معنایی که به طور معمول با مفهوم رابطه ی دیالک تیکی به ذهن خطور می کند. ما وقتی از رابطه ی دیالک تیک فرد و جمع، تئوری و پراتیک سخن می گوییم، به همین کنش متقابل نظر داریم. حقیقت آن است که رفیق بهرنگ، به رغم استفاده ی فراوان از این مفهوم، معنای درست آن را درک نکرده است. پیش از توضیح معنای درست آن باید یادآور شوم که عبارت مهم در این جا، نه آن گونه که رفیق بهرنگ می پندارد، در تحلیل نهایی، بل در تحلیل نهایی تعیین کننده است. به باور من درک درست این عبارت در گرو فهم دقیق، نامه ی انگلس به ژوزف بلوخ است. انگلس در این نامه می گوید: « بنابه برداشت ماتریالیستی از تاریخ، عنصر نهایی تعیین کننده، تولید و بازتولید زنده گی راستین است. مارکس و من هیچ کدام چیزی بیش از این ادعا نکردیم. در نتیجه، اگر کسی این حکم را با گفتن این که عنصر اقتصادی یگانه عنصر تعیین کننده است برای خود معنا کند، آن حکم را به عبارتی بی معنا، تجریدی و مهمل تبدیل کرده است.» تاکید از من است. معنای این عبارت به روشنی در این متن تعریف شده است، معنای در تحلیل نهایی تعیین کننده بودن یک عامل، تاکید بر این حقیقت است که این عامل، یگانه عامل تعیین کننده نیست. و این یعنی نفی تک سبب بینی، نفی مطلق کردن یک عامل، و باور به چند سبب بینی و تعاملی دیدن پدیده ها و روندهای تاریخی – اجتماعی.

رفیق بهرنگ در ادامه می گوید: « کسانی که دیالک تیک ماتریالیستی را نفهمیده بودند و یا نمی خواستند بفهمند، بعد از فاجعه بهمن ۵۷ با دیالک تیک فرم و محتوا همین کار را کردند. آنها هم مثل آقای طاهری، بدرستی مدعی بودند که در دیالک تیک فرم و محتوا، نقش تعیین کننده از آن محتوا ست. آنچه آنها نمی گفتند، همین مفهوم کوچولوی «در تحلیل نهائی» بود. نتیجه نهائی این تحریف، تبدیل شدن دیالک تیک فرم و محتوا به دیالک تیک هیچ و همه چیز می شد و دیالک تیک عملا تخریب می شد و فرو می پاشید.» من نمی دانم رفیق بهرنگ از کدام گفته ی من به این نتیجه رسیده است که من بر این باورم که محتوا، نقش تعیین کننده دارد. اما خواهش من از ایشان این است که در فرصتی مناسب، معنای این عبارات بی معنای خود را، به روشنی توضیح دهد. من هر چه تلاش کردم نتوانستم برای عبارت توضیح فاجعه ی 57 با دیالک تیک فرم و محتوا، معنایی بتراشم.


۱۳۸۸ مرداد ۱, پنجشنبه

روایت بهرام رحمانی از دیالک تیک مارکس


دیشب هنگامی که داشتم در سایت های گوناگون خبری- تحلیلی سیر و سفر می کردم، چشم به مقاله ای با عنوان « صدای پای انقلاب می آید!» افتاد. مقاله ای به قلم رفیق بهرام رحمانی. روی عنوان مقاله کلیک کردم و خواندن مقاله را مشتاقانه آغاز کردم. این اشتیاق زمانی به اوج رسید که دیدم رفیق بهرام رحمانی پس از مقدمه ی نوشته ی خود برای درک عمیق تر رخداد انقلاب، بر آن است تا با نگاهی مارکسی به تبیین و تحلیل رخداد انقلاب نگاهی بیندازد. متاسفانه اما باید اعتراف کنم که درست در همین اوج اشتیاق بود که با خواندن هر سطر از نوشته ی ایشان احساس می کردم که ما هم چنان اندر خم یک کوچه ایم. به عبارت دیگر ما هم چنان محتاج مطالعه ی بیشتر و دقیق تر مارکس هستیم. برای اثبات این مدعا، با نقد درک ایشان از تئوری مارکس، می کوشم مدعای خود را مستدل کنم. امیدوارم که این نقد، زمینه ساز گفت و گویی روشن گر شود.

بهرام رحمانی بر این باور است که: « مارکس، خون تازه ای در رگ های سوسیالیزم علمی به جریان انداخت و روح تازه ای در کالبد قرن بیست دمید. او، با اندیشه هایش جهان بشری را به جوش و خروش آورد و تلاطمی انداخت که از آن تاریخ تا به امروز، قطب نما و راهنمای تغییر جوامع گردید. » اول آن که سوسیالیسم به مثابه تئوری، پیش از مارکس نه علمی، بل اتوپیک بود. بر این پایه سوسیالیسم علمی، پیش از مارکس وجود نداشت تا مارکس خون تازه ای در آن به جریان اندازد. در حقیقت باید گفت مارکس پایه گذار سوسیالیسم علمی بود. دوم آن که روح مسلطی که در کالبد قرن بیستم دمیده شد، نه روح اندیشه ی انقلابی و کارگری مارکس، بل روحی مسخ شده ازآموزه های او بود. به عبارت دیگر، روح مسلط دمیده شده در کالبد قرن بیستم، روایتی ناسیونال- رفرمیستی و لیبرال- رفرمیستی از اندیشه ی مارکس بود. بر این پایه باید گفت قطب نما و راهنمای تغییر جوامع، همین روایت های بورژوایی و خرده بورژوایی از اندیشه ی کارگری مارکس بوده است، روایت هایی که نافی آموزه های رهایی بخش مارکس- خود رهانی و خود حکومتی- بوده اند.

بهرام رحمانی در ادامه نوشته است: « مارکس، نیروی تولید پرولتاریا را تحرک بخشید، مناسبات تولید سرمایه داری را هدف گرفت، تکامل ابزار تولید را به عنوان موتور محرک تاریخ و انگیزه تاریخ و تغییر نظام های اجتماعی پیش کشید و راه را به تحلیل تاریخ و پیش بینی آن بر اساس « جبر تاریخ و قوانین تحول اجتماعی»، باز کرد. او، تاریخ را تفسیر مادی کرد.» اول آن که من هر چه فکر کردم متوجه نشدم که چه گونه اندیشه ی مارکس توانسته نیروی تولید پرولتاریا را تحرک بخشد؟ امیدوارم ایشان در فرصتی بتواند این وجه فراموش شده ی اندیشه ی مارکس را توضیح دهد. جمله ی مناسبات تولید سرمایه داری را هدف گرفت، هر چند جمله ای گنگ است اما می توان معنای آن را دریافت. دوم آن که ایشان با تقلیل مفهوم نیروهای مولده به یکی از اجزای آن یعنی ابزار تولید، درکی تقلیل گرایانه و اکونومیستی از نظریه و مفهوم نیروهای مولده ی مارکس ارائه داده است. سوم آن که ایشان می پندارد مارکس بر این باور بوده است که تکامل ابزار تولید سبب تغییر نظام های اجتماعی می شود؛ در حالی که نزد مارکس آن چه زمینه ساز تغییر تاریخی صورت بندی اجتماعی- اقتصادی می شود، نه تکامل ابزار تولید، بل تضاد سطح رشد و تکامل نیروهای مولده با مناسبات تولیدی موجود است. چهارم آن که مارکس سمت و سوی تحول تاریخی را بر اساس پیکار طبقاتی و پراتیک انقلابی پیش بینی می کرد، نه بر اساس جبر تاریخ و قوانین تحول اجتماعی.

رفیق بهرام رحمانی در ادامه می گوید: « مارکس، با اصول پنج گانه دیالکتیک، تاریخ را مبنا قرار داد و تاکید کرد:

1-همه اشیاء با یکدیگر در ارتباطند؛ 2- هر چیز در حرکتی دائمی ست؛ 3- این حرکت طبق قوانین معینی صورت می گیرد؛ 4- در این قوانین تضاد نقش حیاتی دارد و در یک شی تضاد درونی به اوج خود می رسد؛ 5- تغییر ناشی از وحدت اضداد ست؛ و این وحدت اضداد در طی یک جهش به وقوع می پیوندد. در نتیجه تولد هر پدیده ای تولدی جهشی و هر تغییر به نوعی یک جهش می تواند باشد.» به جرأت می توانم ادعا کنم در هیچ یک از نوشته هایی که تاکنون درباره ی اصول دیالک تیک نوشته شده است، هیچ متنی را نمی توان یافت که این گونه کاریکاتور وار اصول دیالکتیک را معرفی کرده باشد. من به هیچ وجه انتظار نداشتم که رفیق رحمانی تفاوت دیالک تیک هستی شناسانه ی انگلس و دیالک تیک روش شناسانه ی مارکس را درک کند؛ و یا متوجه تفاوت ماتریالیسم فلسفی انگلس و ماتریالیسم پراتیکی مارکس شود. اما می شد انتظار داشت که با رجوع به درسنامه ای مانند ماتریالیسم دیالک تیک و ماتریالیسم تاریخی نیک آیین، حداقل این بخش از نوشته ی خود را کمی تا قسمتی درست و دقیق تر بیان کند. رفیق رحمانی می گوید مارکس با اصول پنج گانه ی دیالک تیک، تاریخ را مبنا قرار داده است و آن گاه به اصول پنج گانه ی دیالک تیک پی برده است. یعنی برای مثال مارکس با مبنا قرار دادن تاریخ پی برده است که همه ی اشیأ با یک دیگر در ارتباطند. باید اعتراف کنم که روایت رفیق رحمانی از سیر دیالکتیسین شدن مارکس روایتی بدیع و بی سابقه است. دیالک تیک رفیق رحمانی دیالک تیک اشیأ است، نه روندها و رویدادهای اجتماعی- تاریخی. رفیق رحمانی می پندارد که مارکس بر اساس اصل چهارم دیالک تیک بر این باور بوده است که تغییر ناشی از وحدت اضداد است، یعنی به باور ایشان مارکس بر این باور بوده است که نظام سرمایه داری بر اساس وحدت کارگر و سرمایه دار تغییر می کند، نه بر اساس پیکار آن ها. رفیق ما اگر قدری تأمل می کرد درمی یافت که وحدت اضداد ضامن پایداری نسبی پدیده هاست نه تغییر آن ها. در حقیقت آن چه سبب تغییر پدیده ها می شود، پیکار اضداد است. به گفته ی لنین « تکامل عبارت است از پیکار بین اضداد».

رفیق در ادامه می گوید: « مارکس، امر انقلاب را هنگامی تئوریزه کرد که عصر، عصر انقلاب بود... تئوری انقلاب( مارکس) بود که جوامع را به حرکت درمی آورد و عصر، عصر شورش های اجتماعی بود و اوج فعالیت انقلابیون.» اگر بپذیریم که تئوری انقلاب مارکس توانسته است جوامع را به حرکت در آورد، آن گاه باید چون ایده آلیست ها بپذیریم که آگاهی اجتماعی، هستی اجتماعی را تعیین می کند، واین به منزله شوریدن علیه مارکس ماتریالیست است که می گوید: هستی اجتماعی، آگاهی اجتماعی را تعیین می کند.


۱۳۸۸ تیر ۱۴, یکشنبه

تلخ کامی های خانواده گی موسوی

در شرایطی که جناح هار و فاشیستی نظام حاکم در پی امنیتی – نظامی کردن حیات اجتماعی، با به میدان آوردن نیروهای سرکوب گر خود، بی رحمانه به لت و پار کردن و کشتار مردم معترض در خیابان ها پرداخته و می پردازد. و با دستگیری های گسترده و شکنجه های وحشیانه و سادیستی می کوشد دستگیر شده گان را تخریب و تحقیر و تهی کند، موسوی از تلخی های پیش آمده سخن می گوید. در شرایطی که مردم در خیابان و پشت بام خانه های شان با سر دادن شعارهای مرگ بر دیکتاتور و مرگ بر خامنه ای از سرنگونی نظام حاکم سخن می گویند، و با فریاد زدن شعار صاحب این ملک منم از حق حاکمیت مستقیم خود دم می زنند، موسوی از دعوا های خانواده گی سخن می گوید. در این میانه اما آن چه را که موسوی بدان کوچک ترین اشاره ای نکرده است، این حقیقت است که به باور وی، رأی دهنده گان معترض، سپر بلا و میانجی این جنگ خانواده گی بوده اند. در واقع موسوی و اصلاح طلبان توانستند برای سهم خواهی خود، توده های بسیاری را به پای صندوق های رأی بکشانند و پس از کودتای انتخاباتی پدر و برادر خود، توانستند از به میدان آمدن رأی دهنده گان معترض بهره برده و از حضور آنان به سان سپری در عرصه ی جدال خانواده گی خویش برای ابطال انتخابات استفاده کنند. سپری که پس از بسته شدن تمامی سوراخ سمبه های قانونی ابطال انتخابات دیگر نیازی به حضور آنان در خیابان و پشت بام نیست. البته موسوی و اصلاح طلبان برای بقا و حضور سیاسی و محروم نشدن از حق ارث خود هنوز به میانجی گری رأی دهنده گان معترض نیاز دارند. اینان در این لحظه از سویی با تاکید بر خویشاوندی خود با حاکمان وقت و از سوی دیگر با تکیه به خطر مجدد حضور رأی دهنده گان معترض، می کوشند بقا و حضور سیاسی خویش و حق ارث خود را هم چنان حفظ کنند. موسوی و اصلاح طلبان چنانچه مجال یابند بر آنند تا با بهره بردن از موج جنبش سبز، حزب سبز امید خویش را بنا کنند تا مبادا توده ی باد آورده ی رأی دهنده گان را توفان سرنگون طلبان ببرد.

۱۳۸۸ تیر ۲, سه‌شنبه

بیانیه ی دست اندرکاران مطبوعات لغو امتیاز وتوقیف شده در کردستان


مطبوعات با داشتن اهمیت ذاتی که مهمترین نتیجه ی آن تامین فرصت برخورداری انسان ها در ایفا نمودن اهمیت مستقیم خود در آزادی موثر است ، دارای کارکردهای های دانشی، ارزشی، فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی نیز هستند که علاوه بر تأمین تقاضاهای آگاهانه ی جمعی، در فرایند آموزش و پرورش، توسعه، ایجاد ارتباطات افقی میان مردم و روابط عمودی در تعامل با نظام های حاکم و گسترش افق دید یک جامعه در توانمندسازی بهینه، نقش موثر سازماندهی خود را ایفا می نمایند. برهمین اساس، حتی نظام های خودکامه نیز از محوریت آنها آگاه و با اعتقاد ابزاری و ضمنی به حضور مطبوعات در عین هراس از "دگر اندیشی" به وجود " مطبوعات وابسته به دولت "، -" ظاهراً مستقل اما وابسته " و نهایتاً " ارگان حکومتی"-گردن نهاده اند.
هر نظام حکومتی در تلاش است وجهه ی خود را به صورتی که در قالب یک یا چند روزنامه و رسانه در غیرمردمی ترین حالت اما شبیه تکثر مطبوعاتی در نظام های توسعه یافته ی سیاسی به ساخت عملی در آورد و از این طریق به اعمال خود مشروعیت بخشد .
در سال های اخیر ، مطبوعات و روزنامه های انتشاریافته در کردستان، در عین مواجهه با محدودیتهای اقتصادی، امنیتی، نظامی و انتظامی، توانسته اند تا حدود زیادی نقش کارکردی خود را در جهت توانمندسازی اندیشه انجام و در مخاطب قرار دادن سیستم حکومتی در منطقه برای پذیرش برخوردی عادلانه تر تلاش کنند. اما متاسفانه، بازوان اجرایی و قضایی نظام حاکم در کردستان ، اکنون خود را در مرحله ای از تاریخ می بینند که هیچ رسانه ای را برنمی تابند و در مسیری قرار گرفته اند که با توقیف هر روزه ی مطبوعات کردی ، مسدود نمودن وبلاگ ها، سایت ها و هر آنچه نمود اطلاع رسانی صحیح و مبتنی بر حقایق است، جامعه را به سوی انسداد کامل هدایت می کنند .
توقیف ، لغو پروانه ، تهدید مدیران مسئول رسانه ها به منظور برکناری سردبیران ، خبرنگاران و هیات های تحریریه ، انتصاب های مبتنی بر ضرورت تایید صلاحیت از سوی نهادها ی امنیتی و انتظامی ، ممنوع القلم نمودن نویسندگان و روزنامه نگاران دگراندیش، نظارت بر محتوای روزنامه ها و هفته نامه ها پیش از چاپ در چاپخانه ها، تغییر محتوای روزنامه ها و هفته نامه های مستقل و خوش نام پس از تغییر در چیدمان اعضای تحریریه و سرانجام بازداشت و محاکمه و محکومیت روزنامه نگاران به بهانه های واهی و اتهامات بی پایه و اساسی نظیر تجزیه طلبی، تفرقه افکنی و دور کردن مردم از واقعیت ها، به منظور جلوگیری از حضور هیأت منصفه ، محکومیت های طولانی مدت، تبعید و اخیراً تهدید به مرگ روزنامه نگاران و خانواده های ایشان، این تعبیر را بیش از پیش به ذهن متبادر می سازد که اگرچه روزنامه نگاری در ایران راه رفتن روی میدان مین است اما شاید روزنامه نگاری در کردستان، پاگذاشتن بر خود مین باشد .
سیستم اکنون مشکلات ناشی از اداره و کنترل استان های کردنشین و به عبارتی ناکارایی خود را به گردن مطبوعات انداخته و با توقیف و لغو پروانه ی هفته نامه های " پیام مردم " ، " پیام کردستان "، "ئاسو " ، " روژهه لات "، " کرفتو " ، "هاوار "، " ندای دانشجو " و تهدید مطبوعاتی چون " راسان " و " ژیوار " به برکناری سردبیر و هیات تحریریه و وادار نمودن ایشان به استعفا و تغییر در ماهیت و محتوای برخی نشریات پس از رفع توقیف به سبک و سیاق امنیتی و انتظامی، اکنون کردستان را به سوی مسیری پیش بینی ناشده اما متاسفانه خطرناک هدایت می کند و شاید آنچه که می توانست منبعی برای بهره گیری از فرصت ها باشد اکنون با عارضه ای بسیار خطرناک به نام " تهدید " مواجه شده است .
متاسفانه اکنون " منافع ملی "، " مصالح ملی " و واژگانی از این دست ، یعنی منافع و مصالح گروهی کوچک که در رأس ساختار قدرت قرار دارند و آموزه ها و آزموده های ما در سالیان اخیر نشان می دهند که بنیان ها و مجراهای عملی آنان ، شکلی کاملاً ستمگرانه و به دور از عدالت و انصاف به خود گرفته اند .
آنچه امروز، قدرت حاکم نشان می دهد بیانگر یک تغییر اساسی در دور شدن از آرمان های اولیه، انحصارگرایی و دخالت در تمامی حوزه ها و نزدیک شدن به بیماری مهلک خودکامگی و استبداداست.
اکنون قوه ی مجریه بدون توجه به امر داوری و قضا و تصمیمات آن ( دیگر مفهوم حقوق بشر و مردم سالاری به کنار ) خود رسماً اقدام به غربالگری " خود منفعت طلب " از " دیگری حقیقت نگر " نموده و با کوتاه کردن مسیر توقیف و لغو پروانه از مجاری قضایی دست به اقدام می زند .
تلاش مطبوعات " حقیقت جو " و روزنامه نگاران " آزاد " در سال های اخیر در کشور به طور عام و کردستان به ویژه، برای حفظ " نظم واقعی" برخاسته از آگاهی جامعه و پرهیز از " انتظام " دست ساخته و پرهزینه دستگاه های گوناگون امنیتی ، نظامی و انتظامی بوده است و به همین خاطر، با پرهیز از " حداقل گرایی" ،" حداقل اندیشی" ، " ناحق نگری " و "چشم پوشی از واقعیات"در غیاب سایر نهادها ی جامعه مدنی بیشترین هزینه ها را به خاطر تصمیم سازی ها و تصمیم گیری های "حق اندیش"، "عدالت جو" و "واقعیت نگر" خود پرداخته است .
واقعیت این است که اشکال مختلف کنترل و اعمال قدرت بر ارکان دمکراسی ، تعریف نقش مردم به عنوان نظاره گر و بعضاً سیاهی لشکر ، همچنین محروم نمودن ایشان از دستیابی به اطلاعات و اخبار صحیح و مطبوعات و رسانه های مستقل، نه تنها "واحدهای دمکراتیک تکثرگرا" را به بیرون از صحنه نخواهد راند بلکه به تعریف "مفاهیمی عمومی از اندیشه ی سیاسی" و به تبع آن ، "ایده های فناناپذیر" خواهد انجامید که دیگر نه تنها هیچ تعاملی با اهداف تعیین شده توسط "منشور حکومتی" نخواهند داشت بلکه قیود وسیع به وجود آمده را دستمایه ی شناخت و شناساندن هرچه بیشتر ماهیت مردم سالاری و زندگی مردم سالارانه درچارچوب ارکان دمکراسی و به ویژه رکن چهارم آن ( مطبوعات ) قرار خواهند داد .
روزنامه نگاران در " مبارزه برای مردم سالاری "، به عنوان سربازان دمکراسی در عرصه ی قلم ، همواره نشان داده اند که با درک بهتر از آینده، اجازه نخواهند داد ساختارهای قدرت، اینگونه "فراقانون نگر" و "لجام گسیخته از قانون"، به کار خود ادامه دهند و با گوشزد نمودن تبعات دهشتناک مسدود نگاه داشتن جریان آزاد اطلاعات، دمکراسی را لازمه ی حکومت مردم سالار پایا ، ضامن حقوق انسانی و تضمین کننده اراده ی مردمی می دانند . امروزه "جاذبه ی اخلاقی" حکومت های مردم سالار، تقریبا در همه جا پذیرفته شده است و فراتر از آن ، اراده به آزادی " و "اراده به دانستن"، عین فضیلت و انسانیت تلقی می گردد . باور ما آن است که دمکراسی به عنوان یک واژه ی فرآیندی، "جریان تبدیل کیفی انسان و دستیابی به انسانیت مقتدرانه" است و هیچکس با هیچ ابزاری نخواهد توانست مانع این "تکامل کیفی" شود.
"آگاهی های عمیقاً انسانی شده"، توقیف ، لغو پروانه ، تغییر در ساختار نرم افزاری مطبوعات با هدف تحریف و تغییر محتوا و بازداشت و محاکمه و محکومیت روزنامه نگاران و یاران قلم را برنخواهد تافت و مقاومت روزنامه نگاران کرد تا در هم شکستن منافع خودخواهانه ی گروهی انحصارطلب برای دستیابی به مردم سالاری پایا ، سرآغاز مبارزه ی نوین ما در کنار قلم هایمان برای دستیابی به واژه مقدس " آزادی " خواهد بود .
بهمن ۱۳۸۷

اسامی امضاکنندگان به ترتیب حروف الفبا:
1. ابریشمی، عبداله (نویسنده و پژوهشگر)
2. احمد زاده، امید (خبرنگار هفته نامه ی ئاسو, شورای تحریریه ی هفته نامه دیدگاه)
3. آزادیخواه،جلیل (سردبیر هفته نامه ی ئاسو)
4. اسدی، محمدتوفیق (نویسنده, پژوهشگر و روزنامه نگار)
5. اسکندری، محمدرضا (نویسنده, پژوهشگر و روزنامه نگار)
6. بیگی زاده، امید (دبیر سرویس خبر هفته نامه پیام مردم)
7. توفیقی، محمدعلی (سردبیر دوهفته نامه های هاوار و روژهه لات دور دوم،نویسنده و روزنامه نگار)
8. توکلی، خالد (نویسنده و پژوهشگر)
9. تیفوری، منصور (هیات تحریریه ی روزنامه ی آشتی, هیات تحریریه ی فصلنامه ی ژیوار)
10. جلالی زاده، جلال (مدیر مسئول سابق هفته نامه سیروان و عضو شورای سیاست گذاری دو هفته نامه روژهه لات دور دوم)
11. چارداولی، حامد (مدیر مسوول ماهنامه ی ندای دانشجو)
12. حاجی زاده، جلال (دبیر سرویس سیاسی و عضو هیئت تحریریه ماهنامه راسان)
13. حسن پور،عدنان (شورای تحریریه ی هفته نامه ئاسو)
14. حسینی،عدنان (شورای تحریریه ی هفته نامه ئاسو)
15. حسینی،ناهید (شورای تحریریه ی هفته نامه ئاسو)
16. خدیو، صلاح الدین (عضو شورای تحریریه هفته نامه ی پیام کردستان و شورای سیاست گذاری دو هفته نامه روژهه لات دوره دوم)
17. خرمی، طاهره (نویسنده, پژوهشگر و روزنامه نگار)
18. خوشحالی، بهزاد (هیات تحریریه ی هفته نامه ئاسو, شورای سردبیری ماهنامه ی ندای دانشجو و سردبیر فصلنامه ژیوار)
19. رسولپور، سامان (نویسنده, پژوهشگر و روزنامه نگار)
20. زارعی، مختار (نویسنده, پژوهشگر و روزنامه نگار)
21. ساعدی، سعید (هیات تحریریه ی ئاسو, هیات تحریریه ی دیدگاه ,شورای سردبیری ندای دانشجو )
22. سلامی، اسعد (نویسنده, پژوهشگر و روزنامه نگار)
23. سلیمانی، سامان (سردبیر دوهفته نامه روژهه لات دور اول)
24. سوران، حسینی (مدیر مسوول نشریه ی دانشجویی هاوری, خبرنگار هفته نامه ی کرفتو)
25. شیخی، شهاب الدین (دبيرسابق بخش فارسي روزنامه‌ي آشتي و دبير سرويس اجتماعي ماهنامه گفتمان نو)
26. صالح، ئاسو (هیئت تحریریه هفته نامه دیدگاه)
27. طلوعی،رویا (شورای تحریریه هفته نامه ی ئاسو و سردبیر هفته نامه راسان)
28. عبدالرحیم زاده، رحیم (دبیر بخش کردی دوهفته نامه های هاوار و روژهه لات دور دوم)
29. قربانی فر، یونس (عضو هیئت تحریریه ماهنامه راسان)
30. قوامی، اجلال (دبیر گروه سیاسی هفته نامه پیام مردم)
31. کبودوند،محمد صدیق (صاحب امتیاز و مدیر مسوول هفته نامه پیام مردم)
32. کرد نسب، ئاکو (خبرنگار هفته نامه ئاسو, مسوول بخش خبر هفته نامه کرفتو, مدیر داخلی فصلنامه ژیوار)
33. کردپور،خسرو (مدیرآژانس خبری موکریان و همکار هفته نامه های کرفتو،پیام مردم و راسان)
34. کردستانی، بهزاد (نویسنده و روزنامه نگار)
35. محمدی، عبدالله ( عکاس و روزنامه نگار)
36. محمود، سعیدزاده (نویسنده, پژوهشگر و روزنامه نگار)
37. مدنی، امین (مدیر اجرایی هفته نامه کرفتو, مدیر فنی فصلنامه ی ژیوار)
38. مدنی، لیلا (مدیر مسوول هفته نامه کرفتو و مدیر اجرایی فصلنامه ی ژیوار)
39. مولودی، عبدالعزیز (نویسنده, پژوهشگر و روزنامه نگار)
40. ولدبیگی، بهرام (سردبیر سابق روزنامه آشتی)

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه

نقدی بر بیانیه ی انتخاباتی « چپ دموکرات»



برگزاری آیین انتخابات نمایشی ریاست جمهوری در ایران، بار دیگر مضمونی برای صدور بیانیه ها ی مناسبتی افراد و گروه های سیاسی فراهم کرده است. بدیهی است که هر گروه و فردی، بر پایه ی منافع و علایق سیاسی- طبقاتی خویش و هم چنین بر پایه ی تحلیل خود از شرایط حاضر سیاسی و ارزیابی خود از صف آرایی و توازن قوای نیروهای سیاسی- طبقاتی موجود در جامعه، به طرح راه کارهای سیاسی خود می پردازد. گروه « چپ دموکرات» نیز به سهم و زعم خویش در همین راستا، در بیانیه ای با عنوان « انتخابات؛ "امکان" نه "هدف"!» به طرح دیدگاه و راه کار خود پرداخته است. بی شک صدور بیانیه هایی از این دست، فرصت مناسبی برای شناخت گروه بندی های سیاسی در اختیار ما قرار می دهد. من با بررسی بیانیه ی انتخاباتی گروه « چپ دموکرات»، می کوشم به سهم خود به نقد مواضع لیبرال- رفرمیستی این دوستان بپردازم.

دوستان « چپ دموکرات» در بیانیه ی خود، پیش از آن که به طرح راه کار و رهنمود انتخاباتی خود بپردازند، نخست به ارزیابی خود از شرایط حاضر سیاسی ایران، به مثابه پایه ی راه کار و رهنمود انتخاباتی خود، اشاره می کنند. دوستان ما بر این باورند که : « ما به عنوان افرادی که در میان مردم و در پیوند با واقعیت مشخص اجتماعی آنان، به زیست سیاسی – اجتماعی مشغولیم، خارج از ساختار سیاسی مستقر، تا اطلاع بعدی هیچ پتانسیل قابل اتکایی مشاهده نمی کنیم.» در جایی دیگر نیز نوشته اند « چپ دموکرات ضمن تحلیل واقع بینانه عینیاتِ جامعه و قائل نبودن به وجود پتانسیل انقلابی در میان کنشگران اجتماعی حاضر، ...» دوستان ما که از نعمت پیوند با واقعیت مشخص اجتماعی برخوردارند، به این نتیجه رسیده اند که هیچ پتانسیل انقلابی قابل اتکایی در جامعه و جنبش های سیاسی- طبقاتی ایران وجود ندارد، در نتیجه به باور دوستان « چپ دموکرات» برای یافتن نقطه ی قابل اتکا، باید به پتانسیل نیروهای موجود در ساختار سیاسی مستقر اندیشید. به بیان دیگر حال که امیدی به نیروی پایینی ها نیست باید به نیروی بالایی ها دل خوش کرد. من از ادعای پیوند اجتماعی و درک واقع بینانه ی دوستان در شگفتم، اینان از عینیات کدام جامعه سخن می گویند؟ اینان در کجای جامعه ی ایران زنده گی می کنند که هیچ پتانسیل قابل اتکایی در آن نمی یابند؟ از کدام کنشگران اجتماعی یاد می کنند که فاقد هر گونه پتانسیل انقلابی هستند؟ آیا مردمی که پس از سی سال سرکوب و زندان و اعدام، هم چنان شب و روز مبارزه می کنند فاقد پتانسیل قابل اتکا هستند؟ آیا کارگران و زنان و دانشجویانی که پیکار آنان، خواب خوش حاکمان را آشفته کرده، فاقد پتانسیل انقلابی هستند؟ شما چه گونه از دل ساختار سیاسی مستقری که بر سرنیزه نشسته و جز با دار و درفش با مردم سخن نمی گوید، نیروی قابل اتکا کشف کرده اید؟ سرشت لیبرالی تحلیل و ارزیابی دوستان « چپ دموکرات» ما به روشنی آشکار است. لیبرال ها همواره چشم به بالایی ها می دوزند و در جست و جوی یافتن نقطه اتکایی در میان بالایی ها هستند. سیاست ورزی نزد لیبرال ها جز هنر زیستن در میان شکاف بالایی ها معنایی ندارد. پایینی ها در بهترین حالت در معادلات لیبرال ها، تنها زمانی درخور توجه اند که بتوان از نیروی مهار شده ی آنان به سان ابزار فشار از پایین، برای افزایش قدرت چانه زنی در بالا استفاده کرد. البته دوستان « چپ دموکرات» ما می کوشند با نعل وارونه زدن، این گونه نشان دهند که آنان می خواهند این بار بالایی ها را به ابزار بیان خواست های خود، تبدیل کنند. به این بخش از نوشته ی آن ها توجه کنید: « باید به دنبال گزینه ای بود که بتوان خواست های بیشتری از درخواست های مان را از زبان او و با واسطه ی امکان گسترده ی رسانه ای وی، به گوش طیف گسترده ای از عامه مردم برسانیم. وصفی که تنها شامل گزینه های ظاهرن اصلاح طلب شده... » هر چند دوستان ما به روشنی مشخص نکرده اند که از خواست چه کسانی و کدام خواست ها سخن می گویند، اما از متن بیانیه ی آن ها می توان فهمید که طیف گسترده ای از عامه ی مردم حتا این خواست ها به گوش شان هم نرسیده است، مهم تر آن که این خواست ها را می توان با امکانات رسانه ای و از زبان ظاهرن اصلاح طلبان حکومتی به گوش عامه ی مردم رساند. براستی روزگار غریبی است! روزگاری که « چپ دموکرات» آن مفتخر است که با مردم زنده گی می کند، اما فریاد خواست های مردم را نمی شنود. آن هم مردمی که شب و روز در کوچه و خیابان، کارخانه و دانشگاه برای تحقق مطالبات انباشته شده ی خود، فریاد می زند. براستی روزگار وارونه ای است، روزگاری که « چپ دموکرات» آن می خواهد صدای خواست های خود را از زبان ظاهرن اصلاح طلبان حکومتی به گوش عامه ی مردم برساند. دردناک تر آن که روزگار حقیری است، روزگاری که افق « چپ دموکرات» آن « قایل بر مشی توام با صبر و تحمل بوده، مایل به عینی تر کردن ترس امثال "حسین شریعتمداری" » است.